سلام.
به بچه مردم گفتم کی دوستات رو دعوت میکنی؟ گفت بعد صفر.
گفتم من اونموقع سنگین میشم نمیتونم پذیرایی کنم...گفت پس بعد اربعین.
هفته دیگه اربعینه.
قطعا فردای اربعین دعوتشون نمیکنه.
یعنی من تا یه هفته ده روز دیگه در چه وضعیم؟
بعد صفر احتمالا مامانم چند نفر رو بگه برای سیسمونی بیان...آش نذری درست میکنیم...برای وضع حمل راحت.
من که تصوری ندارم از ۴۲ روز دیگه...امیدوارم سختی نکشم...و به غلط کردم نیفتم.
حس آماده کردن کیف بیمارستان رو اصلا ندارم.
دقیقا مثل اون زمانی که داشتم اسباب اون خونه رو جمع میکردم و حس میکردم زوده و نباید الان جمع کرد.فکر کنم دو هفته بیشتر معطل بودیم دختر دایی خونش رو خالی کنه.
الانم حس میکنم الان وقت بستن کیف نیست.ولی خوب یه چیزایی توش گذاشتم وقتی آبجی بزرگه اومد خونمون.
+برای این ۵ روز روضه ، محسن نرگس رو شب سه شنبه میاره و حسین شب چهارشنبه.😒
این محسن برا حسین بد آموزی داشت...وگرنه برای روضه ها روزای بیشتری رو میاورد باشن ،کمک دست مامانم.
الان واقعا با خودشون نمیگن مامانم طفلک از سالای دیگه دست تنها تره؟
رو من که نمیشه حساب باز کرد😁🤪...رو عروسم که نمیشه حساب باز کرد، بچش یکسره چسبیده به مامانم...رو زهرا هم که هیچی....ولی خوب زهرا الان تنهاست مجبوره کارای خونه رو بکنه...ولی خوب بازم مامانم باید رو کارا تاکید کنه که این کار و اون کار و فلان کار رو بکن.(الان زهرا میاد فحش میده)
اون زمانا مثل همین زمانا که خونه خودمم ، کارام رو مینوشتم روی کاغذ تا یادم نره و سرگردون نباشم موقع انجامشون...واقعا کمک میکنه این کار به من.
+ امروز با بچه مردم رفتم بهداشت، مراقبم نبود...یعنی اگه تنها و پیاده میرفتم، خودم رو تیکه تیکه میکردم...اونهمه راه رو.
