نوشته های وبلاگ
همراه پلیس جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 7:31 توسط انار  | 

سلام.

تا رسیدن به مرز انقدر پست بذارم که دیوونتون کنم 😂

آقای رارنده داره با گوشی حرف میزنه.

یادتونه یه زمانی همراه پلیس بودن بچه ها و به راننده ها باید تذکر میدادن؟!

نیازمند یه همراه پلیسیم.

+راننده موهاش روشنه، قیافش شبیه بدل زهیر یاریه. اسمش بهنام چی بود؟!

بهنام شرفی.


برچسب‌ها: سفر

دلتنگی جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 6:36 توسط انار  | 

سلام.

یادتونه پارسال موقع رفتن به قم استرس داشتم؟!

خودمم یادم نبود، توی کامنتای اونموقع دنبال چیزی بودم رفتم خوندم. خلاصه الان ندارم.

دلتنگی هم همون اول که بچه مردم آوردمون توی اتوبوس، خداحافظی کرد و رفت یکم چشام اشک حلقه زد و بغض کردم.

بعد پیام دادم با حمید و مامانت روبوسی کردی با من نکردی 😂 گفت برگشتی بعد.

بعد زنگ زد گفت گریه نکن. گفتم باشه. براهمون گریه نکردم.

البته راننده خیلی معطل کرد راه بیفته، برا همین عصبانیت بر غم غلبه کرد.

شبم بچه مردم زنگ زد با بچه ها حرف زدم.

خلاصه الان اندازه نوک سوزن دلم تنگ شده، ولی گریه ندارم.

بیشتر خوابم میاد.

مثلا با خودم میگم کاش الان کنارم عوض مامانش، خودش میبود.

سرم رو میذاشتم روی شونش.

ولی خوب نمیشد. دستش رو که میتونستم بگیرم.

از صحبتای قبل سفرمونم میگم در پست بعد.

+گچنم شد باز. همین دو ساعت پیش لقمه خوردم.

++اولین دور بودن طولانی از بچه مردم و بچه ها رو قراره بگذرونم.

و اولین سفر بدون اونا.


برچسب‌ها: سفر# اولین

بازم آهنگ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 5:21 توسط انار  | 

سلام.

یکی به این آقای پشت سری ما بگه، آهنگ میخوای با گوشیت بذار، تو گوش خودت بذار.

شاید من اون آهنگی که راننده گذاشته رو دوست نداشته باشم.

ولوم بده، ولوم بده. این وقت صبح آهنگ؟!

کاش برات هواپیما گیر میومد، با هواپیما میرفتی.

+ولی خوب ازون آهنگای مورد علاقه راننده دیشبی بهتر بود.

++میگه روحیمون خوب بشه.

آخه کی با آهنگ غمگین روحیه میگیره مرررد؟!


برچسب‌ها: سفر

آهنگ خب؟! پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ 23:19 توسط انار  | 

سلام.

چرا آیا اتوبوسا آهنگ میذارن؟!

خواننده زن آخه؟!

بی خیال همون رو مداحی بذار.

ترجیحا مداحیای مهدی رسولی.

والا.

داری زائر میبری ناسلامتی.

+زنه داره میخونه، عزیز علی میگه مرض 😂


برچسب‌ها: سفر

متشکرم پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ 20:48 توسط انار  | 

سلام.

بچه ها!

به نظرم که خدا دعاتون در حق من رو برآورده داره میکنه.

ممنونم ازتون.

🥹


برچسب‌ها: سفر

فرش رنگ روشن پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ 9:10 توسط انار  | 

سلام.

چند ماه پیش، یکی از ۶ متریا رو در آوردم و شستم.

قرار بود فرداش یکی دیگه رو هم بشورم، اما نشد تاااااا همین دیروز.

حالا تا میام از شستن فرش دوم ابراز شادمانی کنم، لکه های فرش اول به چشمم میخوره.

+من موندم کی فرش رنگ روشن رو تولید انبوه کرد تا مردم بخرن.

++به تازه عروسها توصیه میکنم هرگز، هرگز، هرگز، فرش زمینه کرم نخرید. حتی اگه یهو مد شد... بچه که بیارید کارتون در اومده.

منم اگه به انتخاب خودم بود اصلا کرم انتخاب نمیکردم. ولی خوب بچه مردم از قبل داشت دوتا ۶ متری کرم. منم که قانع، نگفتم عوضشون کن.

+++عکس کوله رو گذاشتم.


برچسب‌ها: کارخونه

نمدنم سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ 7:21 توسط انار  | 

سلام.

دیشب به حمید زنگ زده بود یه سوالی ازش بپرسه.

بعد آخرش پرسید: کی حرکت میکنید؟!

_نمدنم.

+با اتوبوسای فلانی میرید؟!

_نمدنم

+اصلا میرسید به اون اتوبوسا؟

_نمدنم

+اصلا امسال کربلا میرید؟

_نمدنم

+خوب، خداحافظ.

++کلا خانواده جالبین. 🙄


پنج پنج پنج دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ 23:53 توسط انار  | 

سلام.

به مناسبت امروز، پنج پنج پنج، ۵۵ درصد از شارژ گوشیم رو از صبح تا الان فقط استفاده کردم.

قبوله آمیرزا؟!

البته که بلاخره کوله هم تمام شد.


یکی بیاد بقیش رو انجام بده. دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ 16:50 توسط انار  | 

سلام.

اینجا نگفتم دارم کوله میدوزم؟!

پریشب که خبر نرفتنم رو شنیدم کلی گریه کردم و بچه های کانال میدونن کلی نق زدم. ولی بعدش گفتم خوب زورکی که نیست.

برا که بهش فکر نکنم نشستم به دوختن کوله.

یعنی از دیروز نشستم پاش، آخرش مونده که دارم میمیرم.

بدی خیاطی اینه که مثل من بلد نباشی هزاربار باید باز کنی.

الان من رسیدم مرحله ۸ از ۱۰ و آخر مرحله ۸ فهمیدم باید ۷ رو باز کنم.

ادامه نوشته
پرده با حوله؟! دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ 0:16 توسط انار  | 

سلام.

دستک پرده ها رو شستم. برا اینکه باز دست و صورتش رو باهاشون خشک نکنه، یه حوله رو سنجاق کردم رو دستک پرده.

خونه ما که کسی نمیاد.


برچسب‌ها: بچه مردم

وبگردی یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ 9:5 توسط انار  | 

سلام.

امروز وبلاگ یه آقایی رو خوندم که از زندگی مشترکش ناراضی بود.

میدونید؟! هر وقت حرفا و گلایه های آقایون از همسرشون رو میخونم، با خودم میگم شاید اگه بچه مردم هم وب داشت همینجوری در موردم مینوشت.

(بچه مردم هم کم پیش میاد ازم تعریفای خوب کنه، شایدم لایق تعریف خوب نیستم)

چم دونم.؟!

+گشنمه، برم فتیرایی که برای راه سفر درست کرده بودم رو در بیارم با بچه ها بخوریم. 😕


شانس؟! شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ 22:10 توسط انار  | 

سلام.

خیلی به رفتن زیارت نزدیک شده بودم، خیلی.

ولی لغو شد. خیلی یهویی.

😔


شاید نباید میرفتیم. شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ 1:9 توسط انار  | 

سلام.

امروز مثل هر روز زود بیدار شدم.

یه سر رفتیم بیرون و اومدیم ظهر شد.

یکم رفتم خونه مامانم، اومدم، چیزی قیچی زدم، بعد از ظهر شد.

به بچه مردم گفتم بریم بهشت رضا؟! گفت آره، رفتیم هنوز برنگشته بودیم، شب شد.

اومدم نشستم سر چرخ خیاطی و بدجوری کمردرد شدم.

یه چیزی و یه جوری دوختم که، هر چه باد آباد.

شدید خوابم میاد. حمید وسیله لازم داشت برا تعمیر موتور، بچه مردم هم داشت موتورش رو درست میکرد، گفت لازمش دارم، بیا موتور من رو درست کن بعد ببرش.

هیچی دیگه هنوز اینجاست.

البته توی راهرو.

دلم میخواد بخوابم.

کاش باز نیاد توی خونه.

کاش فردا بچه مردم و مامانم برن برام پارچه هم بخرن.

+شاید نباید میرفتیم بهشت.


عزیزعلی جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ 8:54 توسط انار  | 

سلام.

عزیز علی چند بار شاید سه چهار بار، بعد از اینکه دیده خیلی دلم کربلا میخواد به بچه مردم گفته خوب بفرستش با ما.(عزیز علی با حمید میره)

بچه مردم گفته اگه خرجش رو حساب میکنی ببرش.

بعد گفته عب نداره، پاییز پول داشته باشم باهم میریم قم.

شاید بقیه فکر کنن حرفش جالب نیست.

ولی به نظر من دمش گرم که به فکر دلم هست. مطمئنم اگه میداشت میگفت بیاد عب نداره.

+دیشب بابای بچه مردم زنگ زده بود، به بچه مردم میگفت اگه برا پول نمیرید که بگو من قرض میدم.

بچه مردم گفت حد اقلش بیست تومن لازمه. گفت اگه ده دوازده تومن لازم داشتی بگو میدم.

بچه مردم گفت دیر گفتی، یه هفته پیش میگفتی خودم هم همینقدر داشتم، رو هم میشد کاری کرد.

ولی دم باباشم گرم.

حتی نرگسم پیام داده تا ده تومن اوکیم قرض بدم. گفتم نه نمیخواد.

دم اونم گرم.

++بچه مردم تا کاملا نره زیر منگنه، دوست نداره از کسی به جز مامانش قرض کنه.

منم کلا از قرض خوشم نمیاد. تا پس بدم در عذاب وجدانم.

اگه در آمد میداشتم، باز یه چیزی.

+++اینا رو برا نق زدن ننوشتم، برا این نوشتم یادم بمونه الطافشون.


برچسب‌ها: سفر

شاید بعدا پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 23:38 توسط انار  | 

....

ادامه نوشته
بادیش پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 11:10 توسط انار  | 

سلام.

من دو روز پیش بر خستگیم غلبه کردم و حیاط رو جارو زدم.

شاید نیم ساعت پیش، چند ثانیه یه باد اومد و درختا رو محکم محکم تکون داد و رفت.

خدا یا شکرت.

یاد پنجشنبه صبح روز تشییع افتادم.

یهو یه بادی اومد چند ثانیه، یه دیش انداخت توی حیاطمون و رفت.

به بچه مردم گفتم بیا در خونه همسایه کناری رو بزن ببین مال اوناست یا نه.

حرفم رو گوش نداد و انداخت رو پشت بوم همسایه کناری دیگه.

بعدم رفتیم و شب برگشتیم.

آخرای شب در خونه رو زدن رفتم دم در. همسایه کناری گفت دیش ما خونه شما نیست؟!

گفتم صبح یکی افتاد انداختیمش رو پشت بوم کناری.

+من همون صبح وقتی بچه مردم اون کار رو کرد، از ته حیاط نگاه کردم همسایه دو طبقه یه دیش رو پشت بومش بود. برا همین گفتم پس مال اینا نبوده.

بچه مردم هم میگه. همسایه کناری ویلایی قبلا یه دیش کنده شده بالا پشت بومش بوده، برا همون فکر کرده مال اوناست.

خلاصه که مواظب دیشاتون باشید نر... نیفته خونه مردم.


سوال پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 9:53 توسط انار  | 

سلام.

رمز فقط به خانومایی وبم رو میخونن میدم.


برچسب‌ها: سوال
ادامه نوشته
درهم و برهم امروز چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ 18:28 توسط انار  | 

سلام.

امروز صبح زود بازم خوابم نمیبرد.

الان سر دردم.

بچه مردم که رفت نشستم پای لبتاپ. تو اتاق با اینکه رو به آفتاب نیست، واقعا گرمه.

معصومه که بیدار شد یکم بازی کرد و بعد گفت منو ببر حموم.

بردمش حموم و بعد صبحونه.

بعد گفت بریم پیش علی.

جلو در واستادم خودش بره.

دوباره نشستم سر لبتاپ. بچه ها دوتاشون برگشتن خونه.

سرم رو الکی بند قالب کردم که فکرم هزارجا نره. اما چنان مخم رو داغ آورد که بی خیالش شدم.

دیگه اینکه یکم ظرف شستم. یه عالم توی وبا گشتم. البته نه... زیاد نبود.

بعــــــــــــــــد مواد فلافلی که از صد سال پیش توی فریزر بود رو ظهر در آوردم و تا یه ساعت پیش داشتم سرخ میکردم.

امیدوارم نندازمون.

نمیدونم شام چی بپزم.

دلم میخواد بخوابم. ولی بچه ها که باهم بازی میکنن باهم دعوا هم میکنن، کلی جیغ و گریه و...

خوابم میاد.

+دیروز برق نرفت امروز ولی سر ساعتش رفت.

کاش بچه مردم زود بیاد.

تاریکی ندوست.


برچسب‌ها: درهم و برهم

ایــــــــــــــــــــــــــــــــش سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ 20:17 توسط انار  | 

سلام.

اَه... 😖

یهو یادم اومد دیشب خواب ترامپ رو دیدم🤢

ایشششش


نتونستم مداحی آپلود کنم دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ 22:12 توسط انار  | 

بابای زهرا می‌گفت آقا با زهرا خیلی مأنوس بودند، جوری که زهرا حتی یک روز از عمرش را بدون آقا سر نکرده و آقا می‌گفتند من به شوق این بچه از دفترِ کار می‌آیم خانه...

مردهای عفیف غالبا همینطورند، رشته‌های محبتشان را به محارِمشان گره می‌‌زنند و هر چه سنشان بالاتر می‌رود عاطفی‌تر می‌شوند و البته بینِ مَحرَم‌ها علاقه را به کوچکترها بیشتر نشان می‌دهند‌.

موی سفید، شرمی به جانشان می‌ریزد که ابراز علاقه‌ها را سخت‌تر می‌کند برای همین همه‌ی آن عشق‌ها به محارم را به دخترکهای کوچکتر ابراز می‌‌کنند...

البته من عاشقانه‌های اباعبدالله برای خانوم رباب و سکینه خاتون را دیده‌ام لیکن باز هم خیال می‌کنم اباعبدالله با رقیه اُنس بیشتری داشته و عشق‌ها و مهرهای بیشتری در جان آن نازدانه ریخته، خاصه که یک جایی خوانده بودم رقیه خاتون شبیه حضرت زهرا بوده، خب اگر اینطور باشد که حتما جان اباعبدالله به جان رقیه بند بوده!

حتما اباعبدالله همبازیِ روز و شب رقیه بوده، لابد رقیه پایش اصلا به زمین نرسیده آنقدر که روی دوشِ بابا و عمو و برادر، شانه به شانه در آسمانها پر می‌کشیده.

بچه‌ای که بچه‌ی خانه‌ی اباعبدالله باشد حتما در همه‌ی عمرش نازک‌تر از گل نشنیده و جز به بوسه و آغوش عادت نداشته.

حالا این نازپرورده را قرار باشد بیابان به بیابان به زنجیر بکشند و سیلی و نعره حواله‌اش کنند، حتما دوام نمی‌آورد و یک جایی تمام می‌کند!

تازه من خیال می‌کنم همین‌ که تا خرابه دوام آورده از زحمتهای عمه زینب بوده وگرنه بچه‌ای که همه‌ی عمر گرداگردش مردان خوش‌سیرت و خوش‌صورت بنی‌هاشم بوده‌اند، با دیدن مردان بدمنظر و بدصفت کوفی و شامی خیلی قبل‌ترها قالب تهی می‌کرد و جان می‌باخت و اصلا عمرش به خرابه‌ی شام نمی‌رسید!

ولی عمه‌زینب...

عمه‌زینب مگر می‌گذاشته آب توی دل کسی تکان بخورد؟ همه‌ی آن چهل منزلِ پُرمحنت، عمه، جانش را سپر شلاق‌ها و نعره‌ها را کرده تا یک وقت زنها و بچه‌های حرم از دست نروند...

در خرابه هم کار دیگر خیلی خراب شده وگرنه باز هم عمه نمی‌گذاشت رقیه، جان بدهد!

یک مرتبه سر اباعبدالله را جلوی چشم بچه گذاشته‌اند و بچه از شدت غصه پَر پَر شده، درست مثل موشکی که یک مرتبه توی بیت فرود آمده و بچه از شدت ضربه پَر پَر شده...

✍ملیحه سادات مهدوی

✅انتشار نوشته‌ها فقط با نام نویسنده و لینک کانال

@sharaboabrisham


آب پاکی رو ریخت رو دستم. دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ 0:9 توسط انار  | 

سلام.

امشب به مناسبت شهادت حضرت رقیه رفتیم حرم.

حاجتم رو هم به امام رضا گفتم، هم به حضرت رقیه.

و خیلی سریع تکلیفم مشخص شد.

سر یه قضیه خیلی مسخره بچه مردم ناراحت شد و گفت امسال کربلا بی کربلا 🙂

+منم به جا امام حسین بودم،یکی مثل خودم رو نمیطلبیدم.


دلم و بلم یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ 20:25 توسط انار  | 

سلام.

ظهر لباس پاییزی برداشته بود از توی کمد، آورد داد دستم لباس تنش رو میگه دلَم کُ، لباس دستش رو میگفت اینو بلم کُ.

الان لباس دیگه آورده میگه اینو دَ بیال. اونو بلم کُ.

میگم تمیزه هنوز لباست! میگه اونو دوس دالم. پاپیونی بلم کُ.


برچسب‌ها: پیازچه# حرف زدناش

خواب موندم یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ 8:59 توسط انار  | 

سلام.

حالا همین امروز که من صبح زووود باید پا میشدم و میرفتم بیرون، خانوم خانوما یه نق ریز هم نزد.

۸ و ربع بیدار شدم و با آرامش خودم رو حاضر کردم و نشستم.

+این کرم ضد آفتاب چیه که میزنی عرق میکنی؟! ای بابا! به خاطر همین چیزاش خوشم نمیاد.

++خانوم خانوما بیدار شد، برم بچه مردم رو هم بیدار کنم، من رو برسونه.


ماه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ 19:32 توسط انار  | 

سلام.

دیشب داشتیم از بهشت رضا میومدیم، هلال ماه رو میدیم، با یه نقطه نورانی کنارش(تشخیص ستاره و سیاره برام سخته)

قشنگ بود.


چشونه؟! چم دونم. جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ 13:49 توسط انار  | 

#جنوب
#مرگ_بر_آمریکا

موج حمایت بلاگرها در اینستاگرام و توییتر از جنوب کشور شکل گرفته و همه در حال غمخواری برای مردم جنوب هستند و تا اینجای کار ایرادی ندارد؛
پس مشکل کجاست؟!
مشکل اینجاست که می‌گویند شما به حملات دشمن پاسخ ندهید، صحبت از خونخواهی نکنید، تنگه را نیز باز کنید و با هر شرایطی سر #میز_مذاکره بنشینید تا مشکل حل شود!!

اما بعد!
عموم این جماعت در حال سفیدشویی جنایات آمریکا و اسرائیل هستند و بسیاری از آن‌ها رضا پهلوی را دنبال می‌کنند! همان کسی که از عمو ترامپ و عمو نتانیاهو خواست به ایران حمله کنند و از آن‌ها بعد از شهادت فرزندان این آب و خاک تشکر می‌کرد!
جالب است که این موج همدردی با جنوب را همزمان ضدانقلاب و اینترنشنال نیز بالا آورده‌اند.

حالا هم بحثی نیست! هر کس دلش برای ایران می‌سوزد، به کسی که بر سر سربازان در آسایشگاه بمب ریخته لعنت بفرستد. یک مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل که این تجاوز و جنایت را انجام داده‌اند بگوید. بعد ما دلسوزی‌اش برای مردم جنوب را باور می‌کنیم ...

بدون مرگ و نفرین بر باعث و بانی این جنایت‌ها، ابزار محبت بی‌معناست!

@hamidkasiri_ir


برچسب‌ها: سیاسی

هعی... جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ 13:19 توسط انار  | 

سلام.

صبح داشتیم با بچه مردم حرف میزدیم.

گفت خیلی زیاد از وقتت توی مجازی هستی.

گفتم آره واقعا و این بده.

+ هفته پیش نرفتیم بهشت رضا، دیروزم نرفتیم. قرار بود امروز بریم که یهویی گفت زانوم درد میکنه، نمیریم جایی.

حالم گرفته شد.

موتور سالم در حد نو رو پارسال دزد برد و خراب پس گرفتیم.

بعد از اون مچ درد شد.

الانم میگه ترمزم خرابه زانو درد شدم.

نباید هرچی دزد هست رو....؟

++اونم از اخبار جنگ. نباید هرچی دیپلمات هست رو...؟!


جنگ و صلح پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵ 9:27 توسط انار  | 

سلام.

یه جا نوشته بود:
رسیدن به آرامشی پایدار جز به دور کردن سایه‌ی شوم آمریکا از منطقه و خلاصی از این غده سرطانی جز به تحمل دردِ مقابله، میسر نیست.
‌‌

و موافقم باهاش.
تا پایگاهای آمریکا تو منطقه باشه، هر لحظه امکان جنگ هست.
دور کردن آمریکاییا با زبون خوش و مذاکره نشد که بشه.
جنگم درد داره، خیلی.
ولی آمریکا زبون خوش حالیش نیست.

+مرگ بر آمریکا

و لعنت به اونایی که نیت شوم آمریکا رو میدونستن و در حالیکه داشت ضعیف میشد، با خوابوندن وجدانشون بهش کمک کردن ذخایر انرژیش رو پر کنه و قوی برگرده.

ان شاءالله مثل دفعه قبل خدا به نیروهای مسلح قدرت بده.


گفتینو چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ 8:44 توسط انار  | 

سلام.

فکر کنم گفتینو قاطی کرده.

زده تعداد بازدید امروز ۱۳۲۰ تا. 🙄

عمرا آدم بیکاری پیدا بشه و کل وبم رو ماه به ماه هم نه، پست به پست بخونه. اونم توی یک شب تا صبح😂

گفتینو! درست شو!


گرمه چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ 7:50 توسط انار  | 

سلام.

گرمم بود بیدار شدم.

کولر رو روشن کردم.

+۹۰ درصد قالبم درست شده، فقط مونده قسمت کامنتاش.

بازم صد درصد خودش نمیشه، براکه بلاگیکس یه سری محدودیتها داره.


سرده سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ 23:28 توسط انار  | 

سلام.

کولر روی دور کند روشنه.

لباسی که بیرون هم میپوشم رو پوشیدم.

آستین بلند، دامن چیندار، نخی.(لباس پیرزالی)

به بچه میگم سرده. میگه لباس بپوش. 😶

چادر من کو؟!


آخرین نوشته ها
جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵همراه پلیس 
جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵دلتنگی 
جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵بازم آهنگ 
پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵آهنگ خب؟!  
پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵متشکرم 
پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵فرش رنگ روشن 
سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵نمدنم 
دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵پنج پنج پنج 
دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵یکی بیاد بقیش رو انجام بده.  
دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵پرده با حوله؟!