شاید نباید میرفتیم.
شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ 1:9 توسط انار
|
سلام.
امروز مثل هر روز زود بیدار شدم.
یه سر رفتیم بیرون و اومدیم ظهر شد.
یکم رفتم خونه مامانم، اومدم، چیزی قیچی زدم، بعد از ظهر شد.
به بچه مردم گفتم بریم بهشت رضا؟! گفت آره، رفتیم هنوز برنگشته بودیم، شب شد.
اومدم نشستم سر چرخ خیاطی و بدجوری کمردرد شدم.
یه چیزی و یه جوری دوختم که، هر چه باد آباد.
شدید خوابم میاد. حمید وسیله لازم داشت برا تعمیر موتور، بچه مردم هم داشت موتورش رو درست میکرد، گفت لازمش دارم، بیا موتور من رو درست کن بعد ببرش.
هیچی دیگه هنوز اینجاست.
البته توی راهرو.
دلم میخواد بخوابم.
کاش باز نیاد توی خونه.
کاش فردا بچه مردم و مامانم برن برام پارچه هم بخرن.
+شاید نباید میرفتیم بهشت.
