نوشته های وبلاگ
بلاخره چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ 0:14 توسط انار  | 

سلام.

امشب رفتیم حرم.

در حد یه امین الله و یه زیارت عاشورا و یکم عکس موندیم و برگشتیم.

میخواستم بیام وبم کامنتای پست حرم رو ببینم یادتون کنم، صفحه نت رو باز کردم وبلاگ گلی اومد بالا.

انگار میخواستم پست آخرش رو بخونم، دیر اومده و منم کلا از وسط(گزینه وسط گوشی) اومدم بیرون.

+بچه مردم میگفت فرداشب بریم. ولی برای شادی دل انار قبول کرد امشب بریم.

++در کل همون یه ذره هم خوش گذشت. سعی کردم نازنازی بازی در نیارم و یکی به دو نکنم با بچه مردم(کلا یکی به دو کردن باهم دیگه بیرون از خونه و جلو مهمون و الان که دقت میکنم همیشه بینمون هست،ولی خوب بازم دوسش دارم و براش میمیرم😁) تا خوش بگذره بهم.


برچسب‌ها: حرم# عشق

ستاره سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ 8:42 توسط انار  | 

سلام.

از قبل از ۶ و نیم به زوری چشام رو بستم.

به خودم میگفتم تو الان خوابی مثلا، حق نداری گوشیت رو برداری. الان بیدار بشی توی طول روز سر درد میشی و بد اخلاق میشی.

ساعت پنج دقیقه به ۸ خودم گفت حالا پنج دقیقه مونده دیگه بذار برم گوشی رو بردارم.

و خوب اجازه دادم.

از حالت هواپیما برداشتم، دو دقیقه بعدش بچه مردم پیام داد 😁

بعدشم بچه ها بیدار شدن و شروع کردن بازی کردن.

+توی اون خواب زورکیم یه لحظه خونه مامانم بودم، در سالنشون باز بود و آسمون کامل دیده میشد. با نرگس و زهرا جلو در واستاده بودیم و آسمون رو نگاه میکردیم. محو ابرا بودم . بعدش انگار شب شد براکه ستاره ها هم دیده میشدن. یهو یه ستاره دنباله دار رد شد.

با خودم گفتم الان باید آرزو کنم؟ و اون راس همه آرزوها رو گفتم.


یهویی دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ 17:0 توسط انار  | 

دلشوره دارم.

نمیدونم چرا.

خدایا اتفاقات بد رو از عزیزانم دور کن. آمین.


برچسب‌ها: دل

خواب ترسناک دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ 8:30 توسط انار  | 

سلام.

دیشب بعد مدتها خواب بد دیدم.

خواب بُُکُش بُکُش.

چشام رو باز کردم، دیدم بله رو به سقف خوابیدم و خوب، هر وقت این مدلی میخوابم خواب ترسناک میبینم.

اکثرا هم خواب موجودات ماورائی.

اینکه دیشب بکش بکش بود، شاید برا اینه یه فیلم این مدلی دیدیم دو روز پیش. زنه رفته بود توی بدن مرده و ماموریت داشت زن و پدر زن مرده رو بکشه و... 😱

میگم این چه فیلمیه؟ حالم بد شد!

میگه اینا رو میسازن آدم براش عادی بشه و قلبش سنگی بشه.

گفتم خوب تو چرا نگاه میکنی؟ میگه من تحلیلگرانه نگاه میکنم، اثر نداره روم.


برچسب‌ها: خواب

خواب نمیخرد مرا... یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 23:40 توسط انار  | 

سلام.

امشب بین ده و نیم، یازده رفتم توی رختخواب. از یه ساعت قبلش گیج بودم.

سریع خوابم برد. ازونجایی میگم که دوبار داشتم آیت الکرسی رو برا خودم زمزمه میکردم، وسطاش دیگه سکوت میکردم.

خلاصه خواب بودم که باضربات آروم دست کوچولو و صدای معصومه که یکسره میگفت مامان دیس دالم، بیدار شدم.

دیدم علی و باباش خوابن.

معصومه رو بردم دستشویی، ولی خبری نبود.

برگشتیم و الان روی پام داره میخولبه.

+هوای مشهد، یهو سرد شد.


برچسب‌ها: خواب# پیازچه

رمضان یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 13:5 توسط انار  | 

سلام.

ماه رمضان از آنچه می اندیشیم به ما نزدیکتر است.

و مهمونی داداش هم همینطور.

وضع خونه؟ افتضاح.

فقط فرشا شسته شده که خدا خیر بده بچه مردم رو.

آیا امسال آقایون میان اینور یا خانوما؟

باید کارام رو بنویسم توی کانال ایتا و یواش یواش انجامشون بدم.

آیا تا جمعه میتونم خونه ها رو مرتب و تمیز کنم؟

پنجشنبه رو باید فاکتور بگیرم.

تا سه روز دیگه؟ فقط سه روز دیگه مونده تا... 🙂

+مشهد هوا بادی شده.

++چرا من انقدر بی حالم؟


حرم موخوام شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 23:16 توسط انار  | 

سلام.

امشب زهرا تنها موند و گفت بیام پیشش. از طرفی علی خیلی شلوغی کرد و گفتم باباش بیاد دنبالش، قرار شد ساعت ۶ و نیم صبح پاشم برم خونه خودم علی تنها نباشه.

+چند روزه هوا بهاریه.

دلم حرم میخواد. یه حرم قبل ماه رمضونم نشه؟

البته که حرم شبای ماه رمضونم خیلی حال و هوای خوبی داره.

اگه فردا شب رفتم هر کی این پست رو بخونه یاد میکنم.

اگر هوا خوب بمونه.


عطر شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 15:20 توسط انار  | 

سلام.

امروز رفتم خونه مامانم، زهرا گفت عطر خریدم.

حالا من اصلا اصلا خوشم نمیاد از عطرای غیر طبیعی.

عطرش رو آورد نشون داد. عطر گل مریم بود.

و خوب وقتی بو کردمش، بهش علاقمند شدم.

گفت برا خودت بخر. گفتم نه، برا بچه مردم میخرم.( دلیلش بماند...)

حالا علاوه بر عطر گل محمدی و یاس و نرگس، مریم هم دوست دارم. ☺️

+یه زمانی میگفتن دادن عطر به عنوان هدیه، دوری میاره. درسته؟ امتحانش کردین؟ اگه آره که به بچه مردم بگم خودش بخره برا خودش 😁


برچسب‌ها: سوال

پست شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 7:29 توسط انار  | 

سلام.

صبح توی خواب داشتم با خودم میگفتم خوبه بیدار شدم فلان پست رو مینویسم 😂 تو خواب هم به فکر وبلاگم.

ولی الان یادم نمیاد، فقط کتاب شیرین توش بود 👀

+وقتی نیت میکنم تا هشت و نیم، نه، ده بخوابم. همون روز زود بیدار میشم.

++امروز ۶ به بعد معصومه پا شد آب خورد، بعد داشت میگفت مامان لالا. بدون نق. ازونا که یکم بگه، خسته میشه و خودش میخوابه. منم خودم رو به خواب زدم.

بچه مردم اومد بالاسرش گفت سلام خوبی؟

هیچی دیگه، درسته صداش آرامش بخشه برامون، ولی سرحال کننده هم هست و دیگه معصومه نخوابید.

بعدم باباش گفت دیش داری؟ اونم الکی گفت آره و باعث شد منم پاشم.

حالا خانوم رو پای من داره میخوابه و من خوابم پریده.

و امروز هم انار عصبانی ای خواهیم داشت.

پوشکش رو در آوردم، خدا کنه دیش نکنه.

++امروز استثناً من پیام عاشقانه برا بچه مردم فرستادم، وقتی رسید و خوندش شاااااید ذوق کنه 😁

ببینم تا کی حوصله داره این روند رو ادامه بده. اوایل زندگی همیپجوری بودیم تقریبا، ولی نمیدونم چی شد که ترک شد.


برچسب‌ها: عشق# پیازچه

امروز جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ 21:10 توسط انار  | 

سلام.

بچه مردم هم شمع ۳۰ سالگیش رو فوت کرد و تمام.

امروز علاوه بر اینکه خودم مشغول بودم، ذهنم هم مشغول بود.

و خوب یکم حالم گرفته بود از بعد از ظهر به بعد. حتی سرود اون دختر کوچولوها که میخونن "یه ابالفضل بگو ببین چه ها میکنه" هم حالم رو جا نیاورد.

بعد از ظهر نتونستم بخوابم. صد بار ظرف شستم، بازم سینک و اپن و گاز پر از ظرفه.

هنوز ۴ تا اشترودل دیگه توی توستر در حال پخته.

بچه مردم با خامه قنادی موافق نبود، گفتم پس دنت بگیر. یه تزئین داغون کردم کیکش رو 😬

گفت کیک پارسال بهتر بود. گفتم تخم مرغ کم داشتیم، قانع شد.

از شیرینیا راضی بود.

از خمیر اشترودل هم راضی بود، طوری که گفت دیگه حرفه ای شدی، ولی از اینکه سیبزمینی ریخته بودم راضی نبود و همین باعث شد تموم خستگی امروز بمونه تو تنم.

دید حالم گرفتست یه عالم عذر خواهی و تشکر کرد، ولی...

شایدم حال گرفتم همش برا خستگیه. بخوابم خوب میشم شاید.

+بچه مردم رو دوست دارم. آدم خوبیه. هر چقدر گیر بده و ماهی یه بار بد اخلاقی کنه، بازم ته دلم دوسش دارم. سالگرد تولدش مبارکم باشه.


استوری جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ 15:12 توسط انار  | 

سلام.

یکی از دوستای بچه مردم تو تلگرام استوری از کربلا گذاشته.

خیلی دلم میخواست لایک کنم، ولی زشته.

تو تل فقط دوستای بچه مردم استوری میذارن.

من هنوز نذاشتم ببینم مخاطب کیا هستم. 😬

+خوابم میاد شدید. بعد چون خوابم نمیبره، دلم میخواد گریه کنم.

بعد یکی باید پاشه سیبزمینی خرد کنه و سرخ کنه و خمیر درست کنه.

خوابم میاد 😭به پنج دقیقه هم راضیم.


چرا ☹️ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 15:12 توسط انار  | 

سلام.

چرا فردا شنبه نیست ☹️

یعنی بیست و چهارم شنبه نیست؟

ای بابا.. ای بابا...


تولد پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 9:33 توسط انار  | 

سلام.

فردا تولد بچه مردمه و من نمیدونم چه غلطی کنم.

یعنی میدونما! اما همه امکاناتش رو ندارم😂


راهپیمایی چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ 16:38 توسط انار  | 

+چرا امروز رفتی راهپیمایی

- براکه بزنم تو دهن آدم خورا.

+۲۲ دی چرا رفتی؟

- براکه به اون آدم خور بگم توهمی! مشهد هنوز دست خودمونه. جنس خراب نزن 😂


جوش چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ 14:38 توسط انار  | 

سلام.

یه بار توی وبم نوشته بودم صورتم زیاد جوش نمیزنه.

الان ببین جوش میزنه گنده گنده. یه جاهایی که تا حالا نمیزد.

مثلا روی خط فک دیشب احساس درد کردم، رفتم جلو آینه دیدم میخواد ازون جوش گنده ها بزنه.

هیچی دیگه، روغن آرگان رو برداشتم و روغن زدم. امروز دیدم بهتره. نمیدونم چرا همیشه یادم نمیمونه که بزنم.

من اصلا آدم اهل روتینی نیستم. یهو ول میکنم. چرا؟ نمیدونم.

+امروز ساعت ۱۱ نشسته بودیم توی صحن غدیر و زیارتنامه میخوندیم. 🙂

بعدشم پاشدیم برگشتیم.


برچسب‌ها: حرم

شلوغی سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ 16:51 توسط انار  | 

سلام.

امروز خوب بود.

بچه ها(معصومه، علی، یاسی، فاطمه، یسنا) خیلی نسبت به بقیه روزا خوب بودن.

فقط همون پنج دقیقه آخر خودشون رو نشون دادن و شروع کردن به بدو بدو کردن و جیغ کشیدن. 🙁


ای بابا دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ 15:51 توسط انار  | 

سلام.

به یه چیزی پی بردم.

وب هر کی رو وارد لیست وبلاگ دوستانم میذارم، بعد یه مدت کوتاه از روزانه نویسی و روزی چند تا پست گذاشتن کناره گیری میکنه.

اصلا خیلی عجیبه.

تا الان فقط یه نفر روزانه پست گذاشتنش رو ترک نکرده، اونم آقای واتوره هستن. و یکم خانوم گلی.(فکر کنم چون تازه باهاشون آشنا شدم هنوز روشون اثر نذاشته🫣)

+اگر از روزانه نویسی خسته شدین، بگین من بذارمتون توی لیست دوستانم.

اگر دلتون برا روزانه نویسی تنگ شده و تو لیست دوستان من هستین، بگید حذفتون کنم 😂

فقط قبلش هزینه ش رو باید متقبل بشید. 😁💵


قدیمی ترین رفیقم تویی! دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ 8:17 توسط انار  | 

سلام.

دیشب داشتم به دوستان وبلاگی و مجازی فکر میکردم.

به اینکه قدیمی ترین رفیقم که تا الان باهم موندیم کیه؟

توی این دوازده، سیزده سال مجازی بودن، دوستان زیادی اومدن و رفتن.خیلی ها هم موندن ولی قدیمی ترینشون"فاطمه" هست. 🙂

فکر کنم ده سال تو مجازی با هم دوستیم 😁 ماشاءالله، لا حول ولا قوة الا بالله.

+شما هم دوست و رفیق قدیمی مجازی دارین؟ کسی که تا الان با هم دوست باشین؟

++دیشب ساعت دو و نیم معصومه گریه کرد. بیدار شدم چه صدای شرشر بارونی میومد.


برچسب‌ها: سوال# آسمون

درازگوش یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ 18:35 توسط انار  | 

سلام.

کمردرد، خر است.

خواب خر نیست.

+از این که مامانم نیست یکم غمگینم.

از این که شمارم رو داده به یکی، غمگین ترم.

++خواب چیز خوبیه، کاش حد اقل ده دقیقه من رو با خودش ببره یه گشتی بزنیم، باز برگردونه در آغوش گرم خانواده.

من دوستت دارم خواب! چرا بهم اهمیت نمیدی؟


پیام محبت آمیز یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ 8:48 توسط انار  | 

سلام.

با اثر انگشت گوشی رو باز میکنم و مجازی رو میگردم.

یهو علامت پیامک اون بالای گوشی توجهم رو جلب میکنه.

با خودم میگم لابد ایرانسل یا تبلیغاته.

میخوام بی خیال خوندنش بشم که با خودم میگم شاید زهرا باشه و کار مهم داشته باشه.

اون پنجره یا نوار وضعیت(اسمش رو نمیدونم) بالای گوشی رو میارم پایین. پیام از طرف بابارایتلی هست.

با خودم میگم بچه مردم سر صبح چکار داشته که پیام داده.

پیام رو باز میکنم و میبینم صبح بخیر عاشقانست 😄

از شدت تعجب و ذوق ریز توی دلم نمیدونم چه جوابی بهش بدم و صفحه پیامک رو میبندم.

+نمیدونم و یادم رفته، پریروز چی بهش گفتم که دو دفعست پیام محبت آمیز میده.

ولی خوب میدونی؟ درسته یه ذره ذوق کردما، اما ته دلم میگم باید این کارا رو قبل از اینکه بگم، خودش انجام بده. اینطوری بیشتر میچسبه.

آقایون! اگه اهلش نیستین، همین الان یه پیام محبت آمیز برا خانومتون بنویسید. بذارید یکم ذوق کنه.

اگرم اهلش هستین که دمتون گرم. ☺️


برچسب‌ها: عشق

ترامپ قلی شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 22:11 توسط انار  | 

سلام.

ولی کی فکرش رو میکرد جزیره آدم خورا واقعی باشه؟

فقط آدمخوراش به جا برگ تن کردن و بومبالا بومبا گفتن، کت و شلوار تنشونه.

ممد قلی چیه دیگه؟ اون ترامپ قلی بوده که... اصلا گفتنشم غم انگیزه.

خدا نابودشون کنه.


تلگرام شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 13:43 توسط انار  | 

سلام.

تلگرامم رو آپدیت کردم.

نمیدونستم انقدر زیاد تغییر میکنه.

حس خوبی نگرفتم ازش🫤


تنها صداست که میماند شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 8:8 توسط انار  | 

سلام.

بچه که بودیم، بابام دستگاه ضبطش رو میاورد و نوار میذاشت داخلش و میگفت شعر بخونید، یا قرآن بخونید.

ما هم میخوندیم و وقتی صدامون رو پخش میکرد ذوق میکردیم.

یکم بزرگتر که شدم، کلاس پنجم بودم، یه هم کلاسی داشتم اسمش مهین بود، اصلا دوستش نداشتم. براکه هم شاگرد تنبل بود و رفوزه بود، هم یکم خشن بود و شلوغ بود، هم صداش به شدت تو دماغی بود.

یعنی مخصوصا از صداش خیلی بدم میومد. ☹️

گذشت و گذشت، نمیدونم همون کلاس پنجمم بود یا سال بعدش، قبل از اینکه برم مدرسه ضبط بابام رو دیدم و نمیدونم چرا تاریخ و ساعت رو گفتم و صدام رو ضبط کردم. بعد پخش کردم و دیدم صدای مهین هست. 😕

بعد از اون هر وقت صدام رو توی فیلما میشنوم یکم خجالت زده میشم.

یا وقتی از بچه ها وویسی بگیرم که بخوام بفرستم برا کسی، سعی میکنم تا حد ممکن صدای خودم توش نباشه.

همیشه هم میگم، کاش صدای بچه هام به من نره.

+از بچه های مجازی صدای چند نفر رو شنیدم،همشون صداشون خوب و نازه.


برچسب‌ها: خودم# پدر

خواب شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 0:50 توسط انار  | 

سلام.

بچه شما هم اینجوریه که وقتی تا وقتی سرت توی گوشیه و بیداری، خوابه. بعدش که گوشی رو میذاری حالت هواپیما و چشات رو میبندی هم خوابه. اما تا چشات گرم میشه و روحت کم کم میخواد پاشه بره گردش، بیدار میشه.؟

+امروز خونه مامانم نرفتم. فردا بریم خداحافظی کنیم، احتمال داره پس فردا پاشه بره کربلا.


برچسب‌ها: خواب

بوس کوییت جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ 12:14 توسط انار  | 

سلام.

معصومه به بیسکوئیت میگه بوس کوییت.😘

به ساندویچ میگه جیب🙄

به شنگول و منگول میگه منگول و منگول 😂


برچسب‌ها: پیازچه# حرف زدناش

هعی... پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 14:40 توسط انار  | 

سلام.

خانواده رفتن جشن خونه زنعموم. 🙂

گفتن تو هم بیا. گفتم نمیام، حوصله ندارم.

مامانم میگه مگر پدر کشتگی داری باهاشون؟

میگم آره، مگه اونا آرزو نداشتن بابای ما هم بمیره؟

البته چرت گفتم.

بعدش گفتم انرژی منفی میگیرم بینشون.

این رو راست گفتم.

+بچه مردم بیاد، بریم خونه مامان بزرگش. مامان بزرگش نه چیزی میخوره، نه حرفی میزنه.


دستگیر شدگان. پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 13:28 توسط انار  | 

سلام.

دیروز زهرا میگفت فلان همکارم با شوهرش رفته بودن اعتراضات و دستگیر شدن.(خاله همکارش که اونم از همکاراش هست تعریف کرده)

استادشون که مخالف دو آتیشه هست، گفته واااای الان کجان؟ چطورن؟ چه کارشون کردن؟

خاله دختره گفته، هیچی، خونشونن. دو روز نگهشون داشتن و آزادشون کردن.

این استادشون انقدر تعجب کرده که هیچی دیگه... میگفته مگه میشه ولشون کنن؟ میگن هرکی رو گرفتن ول نکردن و دارن شکنجه میکنن و اینا.

+نمیخواستم باز در این مورد بنویسم، ولی توی کامنت یه وبلاگ خوندم که یکی برا دستگیر شده ها ابراز ناراحتی میکرد، گفتم بنویسم شاید گذرش خورد و خوند.

اگرم کسی بخواد شکنجه و اعدام و حبس طولانی مدت بشه، لابد یه خرابکاری اساسی کرده، یا هم از هموناییه که موساد خودش گفته برید، ما بینتونیم و مسلح هستیم.


مگس پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 8:26 توسط انار  | 

سلام.

هوا سه روز انقدر خوب بود که دیروز توی د-ت-و-ی یه مگس دیدم.

فکر کرده بهاره، از خواب زمستونی بیدار شده.

راستی مگسا زمستونا خوابن یا مهاجرت میکنن؟ 😂


چمه من؟ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 22:50 توسط انار  | 

سلام.

از دو، سه ساعت پیش حالم یه جوریه. حال خوشی ندارم.

الان سرگیجه هم بهش اضافه شده.

چم شد یهو؟


بارون میخوام. چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 16:34 توسط انار  | 

سلام.

مشهد از ظهر ابر و بادی هست.

تو بعضی وبلاگا و کانالاتون خوندم شهراتون بارون اومده.

کاش مشهدم بارون بیاد و بیام همین پست اضافه کنم مشهدم بارون اومد.

+مشهدم بارون اومد ☺️ الحمدالله.

رفتم توی حیاط تا یه جایی👀 اومدم میگم هوا سرد نیست، خیلی خوبه. بچه مردم میگه نه بابا سرده.

اکثر اوقات از نظر سنجش دما باهم تناقض داریم 😁


برچسب‌ها: آسمون

آخرین نوشته ها
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴خدمتکار 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴بترس 
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴مرد آبنباتی