خواب نمیخرد مرا...
یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 23:40 توسط انار
|
برچسبها: خواب# پیازچه
سلام.
امشب بین ده و نیم، یازده رفتم توی رختخواب. از یه ساعت قبلش گیج بودم.
سریع خوابم برد. ازونجایی میگم که دوبار داشتم آیت الکرسی رو برا خودم زمزمه میکردم، وسطاش دیگه سکوت میکردم.
خلاصه خواب بودم که باضربات آروم دست کوچولو و صدای معصومه که یکسره میگفت مامان دیس دالم، بیدار شدم.
دیدم علی و باباش خوابن.
معصومه رو بردم دستشویی، ولی خبری نبود.
برگشتیم و الان روی پام داره میخولبه.
+هوای مشهد، یهو سرد شد.
برچسبها: خواب# پیازچه
