خدمتکار
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ 4:48 توسط انار
|
برچسبها: کارخونه
سلام.
دیروز قبل افطار بچه مردم میگفت بیا بشین، انقدر کار نکن.
گفتم هر یه دقیقه استراحت، مساویه با کلی کار بی سر انجام فردا.
گفت فرشا و پرده ها که تمیزه. اتاقم جمع کردی. فقط یه آشپزخونه میمونه که فردا انجام میدی.
گفتم جارو خونه و حیاط و فلان و... گفت خودم کمکت میکنم.
بعد از افطار میخواستم یکم بخوابم، بچه مردم داشت فیلم خدمتکار رو میدید، منم باهاش دیدم، نه خوابیدم و نه کاری کردم 🙂
فقط پاشدم گاز رو تمیز کردم که امروز خیلی خسته نشم.
ببینم فردا بچه مردم سر حرفش میمونه. البته فقط حیاط رو هم جارو کنه من از خدامه.
برچسبها: کارخونه
