نوشته های وبلاگ
بترس پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ 9:29 توسط انار  | 

سلام.

خیلی برام عجیبه که معصومه دو ساله انقدر فیلم باشه.

یه روز بچه مردم توی سالن داشت نماز میخوند و منم توی اتاق بودم.

معصومه و علی از حیاط اومدن داخل خونه،بعد معصومه داشت به علی میگفت بابا تو رو میذاره روی پشت بوم، تو بترس.

نمیدونم علی چی گفت که معصومه گفت اینطوری بترس و جیغ زد.

بعد این حرف بچه مردم یهو یه صدای خندش اومد. و بعد سریع اومد توی اتاق و باز برا هم تعریف کردیم و خندیدیم.

تو نوشته جالب نیست. ولی تو واقعیت انقدر جالب و خنده دار بود که بچه مردم نمازش باطل شد.

+دیشبم معصومه دششویی بود، نرگس اومده بود علی رو برده بود. منم اصلا صداش رو در نیاوردم که معصومه نگه پاشو بریم.

بعد یه مدت عروسکش رو برداشت و گفت مامان بلیم علی رو پادا کنیم. دَدَ هم داداش رو پیدا کنه.

دستم رو گرفت، با خودم گفتم الان لابد میبره همه جا رو بگردیم. یک راست برد توی راهرو. گفت مامان چادل بپوش بلیم خونه مامان بزرگ علی رو پیدا کنیم 🙄


برچسب‌ها: پیازچه# حرف زدناش# تربچه# دل

آخرین نوشته ها
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴خدمتکار 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴بترس 
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴مرد آبنباتی