سلام.
صبح توی خواب داشتم با خودم میگفتم خوبه بیدار شدم فلان پست رو مینویسم 😂 تو خواب هم به فکر وبلاگم.
ولی الان یادم نمیاد، فقط کتاب شیرین توش بود 👀
+وقتی نیت میکنم تا هشت و نیم، نه، ده بخوابم. همون روز زود بیدار میشم.
++امروز ۶ به بعد معصومه پا شد آب خورد، بعد داشت میگفت مامان لالا. بدون نق. ازونا که یکم بگه، خسته میشه و خودش میخوابه. منم خودم رو به خواب زدم.
بچه مردم اومد بالاسرش گفت سلام خوبی؟
هیچی دیگه، درسته صداش آرامش بخشه برامون، ولی سرحال کننده هم هست و دیگه معصومه نخوابید.
بعدم باباش گفت دیش داری؟ اونم الکی گفت آره و باعث شد منم پاشم.
حالا خانوم رو پای من داره میخوابه و من خوابم پریده.
و امروز هم انار عصبانی ای خواهیم داشت.
پوشکش رو در آوردم، خدا کنه دیش نکنه.
++امروز استثناً من پیام عاشقانه برا بچه مردم فرستادم، وقتی رسید و خوندش شاااااید ذوق کنه 😁
ببینم تا کی حوصله داره این روند رو ادامه بده. اوایل زندگی همیپجوری بودیم تقریبا، ولی نمیدونم چی شد که ترک شد.
برچسبها: عشق# پیازچه
