سلام.
بچه مردم هم شمع ۳۰ سالگیش رو فوت کرد و تمام.
امروز علاوه بر اینکه خودم مشغول بودم، ذهنم هم مشغول بود.
و خوب یکم حالم گرفته بود از بعد از ظهر به بعد. حتی سرود اون دختر کوچولوها که میخونن "یه ابالفضل بگو ببین چه ها میکنه" هم حالم رو جا نیاورد.
بعد از ظهر نتونستم بخوابم. صد بار ظرف شستم، بازم سینک و اپن و گاز پر از ظرفه.
هنوز ۴ تا اشترودل دیگه توی توستر در حال پخته.
بچه مردم با خامه قنادی موافق نبود، گفتم پس دنت بگیر. یه تزئین داغون کردم کیکش رو 😬
گفت کیک پارسال بهتر بود. گفتم تخم مرغ کم داشتیم، قانع شد.
از شیرینیا راضی بود.
از خمیر اشترودل هم راضی بود، طوری که گفت دیگه حرفه ای شدی، ولی از اینکه سیبزمینی ریخته بودم راضی نبود و همین باعث شد تموم خستگی امروز بمونه تو تنم.
دید حالم گرفتست یه عالم عذر خواهی و تشکر کرد، ولی...
شایدم حال گرفتم همش برا خستگیه. بخوابم خوب میشم شاید.
+بچه مردم رو دوست دارم. آدم خوبیه. هر چقدر گیر بده و ماهی یه بار بد اخلاقی کنه، بازم ته دلم دوسش دارم. سالگرد تولدش مبارکم باشه.
