نوشته های وبلاگ
تنها صداست که میماند شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 8:8 توسط انار  | 

سلام.

بچه که بودیم، بابام دستگاه ضبطش رو میاورد و نوار میذاشت داخلش و میگفت شعر بخونید، یا قرآن بخونید.

ما هم میخوندیم و وقتی صدامون رو پخش میکرد ذوق میکردیم.

یکم بزرگتر که شدم، کلاس پنجم بودم، یه هم کلاسی داشتم اسمش مهین بود، اصلا دوستش نداشتم. براکه هم شاگرد تنبل بود و رفوزه بود، هم یکم خشن بود و شلوغ بود، هم صداش به شدت تو دماغی بود.

یعنی مخصوصا از صداش خیلی بدم میومد. ☹️

گذشت و گذشت، نمیدونم همون کلاس پنجمم بود یا سال بعدش، قبل از اینکه برم مدرسه ضبط بابام رو دیدم و نمیدونم چرا تاریخ و ساعت رو گفتم و صدام رو ضبط کردم. بعد پخش کردم و دیدم صدای مهین هست. 😕

بعد از اون هر وقت صدام رو توی فیلما میشنوم یکم خجالت زده میشم.

یا وقتی از بچه ها وویسی بگیرم که بخوام بفرستم برا کسی، سعی میکنم تا حد ممکن صدای خودم توش نباشه.

همیشه هم میگم، کاش صدای بچه هام به من نره.

+از بچه های مجازی صدای چند نفر رو شنیدم،همشون صداشون خوب و نازه.


برچسب‌ها: خودم# پدر

آخرین نوشته ها
سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴شلوغی 
دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ای بابا 
دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴قدیمی ترین رفیقم تویی!  
یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴درازگوش 
یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴پیام محبت آمیز 
شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ترامپ قلی 
شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴تلگرام 
شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴تنها صداست که میماند 
شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴خواب 
جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴بوس کوییت