بابای زهرا میگفت آقا با زهرا خیلی مأنوس بودند، جوری که زهرا حتی یک روز از عمرش را بدون آقا سر نکرده و آقا میگفتند من به شوق این بچه از دفترِ کار میآیم خانه...
مردهای عفیف غالبا همینطورند، رشتههای محبتشان را به محارِمشان گره میزنند و هر چه سنشان بالاتر میرود عاطفیتر میشوند و البته بینِ مَحرَمها علاقه را به کوچکترها بیشتر نشان میدهند.
موی سفید، شرمی به جانشان میریزد که ابراز علاقهها را سختتر میکند برای همین همهی آن عشقها به محارم را به دخترکهای کوچکتر ابراز میکنند...
البته من عاشقانههای اباعبدالله برای خانوم رباب و سکینه خاتون را دیدهام لیکن باز هم خیال میکنم اباعبدالله با رقیه اُنس بیشتری داشته و عشقها و مهرهای بیشتری در جان آن نازدانه ریخته، خاصه که یک جایی خوانده بودم رقیه خاتون شبیه حضرت زهرا بوده، خب اگر اینطور باشد که حتما جان اباعبدالله به جان رقیه بند بوده!
حتما اباعبدالله همبازیِ روز و شب رقیه بوده، لابد رقیه پایش اصلا به زمین نرسیده آنقدر که روی دوشِ بابا و عمو و برادر، شانه به شانه در آسمانها پر میکشیده.
بچهای که بچهی خانهی اباعبدالله باشد حتما در همهی عمرش نازکتر از گل نشنیده و جز به بوسه و آغوش عادت نداشته.
حالا این نازپرورده را قرار باشد بیابان به بیابان به زنجیر بکشند و سیلی و نعره حوالهاش کنند، حتما دوام نمیآورد و یک جایی تمام میکند!
تازه من خیال میکنم همین که تا خرابه دوام آورده از زحمتهای عمه زینب بوده وگرنه بچهای که همهی عمر گرداگردش مردان خوشسیرت و خوشصورت بنیهاشم بودهاند، با دیدن مردان بدمنظر و بدصفت کوفی و شامی خیلی قبلترها قالب تهی میکرد و جان میباخت و اصلا عمرش به خرابهی شام نمیرسید!
ولی عمهزینب...
عمهزینب مگر میگذاشته آب توی دل کسی تکان بخورد؟ همهی آن چهل منزلِ پُرمحنت، عمه، جانش را سپر شلاقها و نعرهها را کرده تا یک وقت زنها و بچههای حرم از دست نروند...
در خرابه هم کار دیگر خیلی خراب شده وگرنه باز هم عمه نمیگذاشت رقیه، جان بدهد!
یک مرتبه سر اباعبدالله را جلوی چشم بچه گذاشتهاند و بچه از شدت غصه پَر پَر شده، درست مثل موشکی که یک مرتبه توی بیت فرود آمده و بچه از شدت ضربه پَر پَر شده...
✍ملیحه سادات مهدوی
✅انتشار نوشتهها فقط با نام نویسنده و لینک کانال
@sharaboabrisham
