سلام.
یادتونه پارسال موقع رفتن به قم استرس داشتم؟!
خودمم یادم نبود، توی کامنتای اونموقع دنبال چیزی بودم رفتم خوندم. خلاصه الان ندارم.
دلتنگی هم همون اول که بچه مردم آوردمون توی اتوبوس، خداحافظی کرد و رفت یکم چشام اشک حلقه زد و بغض کردم.
بعد پیام دادم با حمید و مامانت روبوسی کردی با من نکردی 😂 گفت برگشتی بعد.
بعد زنگ زد گفت گریه نکن. گفتم باشه. براهمون گریه نکردم.
البته راننده خیلی معطل کرد راه بیفته، برا همین عصبانیت بر غم غلبه کرد.
شبم بچه مردم زنگ زد با بچه ها حرف زدم.
خلاصه الان اندازه نوک سوزن دلم تنگ شده، ولی گریه ندارم.
بیشتر خوابم میاد.
مثلا با خودم میگم کاش الان کنارم عوض مامانش، خودش میبود.
سرم رو میذاشتم روی شونش.
ولی خوب نمیشد. دستش رو که میتونستم بگیرم.
از صحبتای قبل سفرمونم میگم در پست بعد.
+گچنم شد باز. همین دو ساعت پیش لقمه خوردم.
++اولین دور بودن طولانی از بچه مردم و بچه ها رو قراره بگذرونم.
و اولین سفر بدون اونا.
برچسبها: سفر# اولین
