نوشته های وبلاگ
😩 پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰ 13:20 توسط انار  | 

سلام.

دیشب تربچه از ۱۲ و نیم گریه کرد تاااااا ۲.

هم کامل دیشش رو کرده بود(دل درد نبود) هم چیزی نمیخورد، هم لباسش رو در آوردم با یه زیر پوش بود(گرمش نباشه)، هم عوضش کرده بودم.

از خونه مامانم اومدیم تربچه رو گذاشتم توی رختخوابش و رفتم دستشویی ، اومدم داشت از گریه ضعف میکرد، بچه مردمم خوابیده بود.

چند شبه خیلی بی رحم شده اصلا چشمش رو باز نمیکنه ببینه چشه بچه.یکم حرف بزنه بگیرش که شاید دست اون ساکت بشه.

امروز بهش گفتم، میگه بد عادت شده، میخوام تو بگیریش یاد بگیری بچه داری رو.

خیلی دلم رو شکست، خیلی.الانم باهاش قهرم‌...میگه هرچه قدرم قهر کنی وضع همینه.

دیگه نمیخوام ببینمش، ازینکه سه نفری توی خونه باشیم متنفرم.

+دیشب هر کاری کردم شیرم رو نخورد.ساعت یک و نیم به بعد دیگه مراعات بچه مردم رو نکردم، هم آروم حرف نمیزدم هم لامپ رو روشن کرده بودم.آخرم پاشدم ترق و توروق برا تربچه حریره درست کنم، تربچه تو بغلم توی آشپزخونه تنگ.بچه مردم بیدار شد رفت دستشویی و دوباره خوابید.

ساعت ۲ دوباره سعی کردم به تربچه شیر بدم، ایندفعه خورد و خوابید.آب حریره هم خشک شد.

صبحم تا هشت و نیم ۹ بیشتر نتونستم بخوابم، بعدش سرم توی گوشی بود و صبحانه خوردم تا بچه مردم و تربچه ساعت ۱۰، ۱۰ و نیم بیدار شدن.

و باز هم امروز ظهر که بچه مردم رفت تربچه باز گریه های بنفش کرد و شیر نخورد...الانم رو پام گذاشتم محکم تکونش دادم تا خوابید.

)چه کار کنم آره آقا من سنروم کودک لرزان دارم، خسته شدم اعصابم داغون شد بس که جیغ زد)

+فکر کنم من نباید هرگز بچه دار میشدم‌...خدایا شکرت برای تربچه، تربچه رو حفظ کن، ولی حالا حالاها دیگه به من بچه نده.فعلا همین برامون کافیه.

 


برچسب‌ها: تربچه# بچه مردم# خواب# قهر

آخرین نوشته ها
پنجشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۵سوال 
چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵قربونی 
چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵سه ماهی که گذشت 
چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵به بلاگفا سلامی دوباره خواهم داد 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان