سلام.
یکی دو هفتست، هر روز به مامانم میگم امشب دیگه بچه به دنیا میاد.
اولا یکم نگران میشد و هول میکرد و باور میکرد.
الان میگه تو هر روز همین رو میگی.
دیشب یه مقدار دل درد بودم. اما ایندفعه چیزی نگفتم.
کاری که بچه مردم با داداشم میرفت تموم شد.
ازین به بعد ۱۲ ظهر میاد خونه تاآاااا فردا صبحش.
و ازین به بعد خونه تمیز نمیمونه. بچه مردم دو برابر علی بهم میریزه.
کافیه پا تو آشپزخونه بذاره. کافیه در یخچال رو باز کنه. کافیه یه نیمرو برا خودش بپزه. همه چیز میترکه.
دیشب تو تاریکی سه چرخه علی رو ندید، انگشت کوچیک پاش زخم شد. پرتش کرد توی حیاط.
میگه دفعه دومه پام میخوره بهش.
میخواستم بگم از بس سر به هوایی، یکم طمانینه داشته باش، یکم عجله ای نباش.
چطور پای من و علی بهش نمیخوره؟
اما سکوت پیشه کردم.
+حس میکنم خیلی از بچه مردم دور شدم. بعضی وقتا دلم براش تنگ میشه.
نمیدونم اونم حس من رو داره؟ فکر نکنم. اگه داشته باشه بیان میکنه. ازون مردایی که نمیگن نیست.
