نگهدارنده
سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ 18:30 توسط انار
|
سلام.
امروز یه سر دو ساعته رفتم خونه مامانم... عزیز علی هم اونجا بود.
به مامانم گفتم پنجشنبه میایم بچه ها رو میذاریم اینجا.
گفت براچی؟ گفتم تشییع.
گفت منم میرم.
گفتم زهرا که هست.
گفت زهرا هم میره، علی گفته مامانم رو هم ببر، شاید سه نفری رفتیم اصلا.
بعد گفت ببر خوشت نگهشون داره.
به عزیز علی گفتم پنجشنبه بچه ها رو میاریم خونتون. گفت یکیشون رو بیار.
مامانم میگه خوب ببر بچه هاتم. تو ازدحام جمعیت نرو.
بچه مردم میگه یا دوتاشون رو میذاریم، یا دوتاشون رو میبریم.
زندایی میگه بچه نبر. من برا سردار نازنین رو نبردم، خدا رو شکر کردم نبردمش، یه جا انقدر همه چِفت شده بودن نزدیک بود خفه بشم، خدا رو شکر بچه نبود باهام.
+تو تهران و قم که همه چیز خوب بوده گویا. ولی تو مشهد رو نمیدونم چطور باشه.
تا پنجشنبه ببینیم چه خواهد شد.
