الحمدالله
دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ 23:31 توسط انار
|
سلام.
امروز کمتر سرم توی گوشی بود. ولی بود.
پیاما رو میخوندم، جواب نمیدادم.
بلاگفا هم که اصلا باز نمیشد. همینم نمیدونم ثبت میشه یا نه. جواب کامنت که نتونستم بدم.
داشتم میگفتم.
امروز ظهر رفتم خونه مامانم صبونه بخورم.
مامانم گفت من خیاطی زیاد دارم، بردار لباس دختر خالت رو ببر خونت و بدوز،فردا میخوان برن شمال.
لباسش ازین بلندای مثل عبا مثلا بود.
اول مخالفت کردم و گفتم نمیتونم و پارچه مردم خراب میشه و اینا. بعد که دیدم مامانم برشش رو زده و گفت پولش برا خودت، گفتم باشه و آوردم خونه و تا شب دوختم.
خلاصه که امروز کدبانو نشده بودم، خونه ها ریخته و پاشیده، ولی سرگرم بودم و واقعا خوب بود.
+آخ آخ... همین الان چرخ خیاطی رو جمع کردم، یادم اومد درز و دورز لباسا رو تعمیر نکردم آخر.
ای بابا.
