سلام.
امشب رفتیم خونه دایی همسایه.
زندایی آشپزیش خوبه، فقط خیلی فلفل میزنه.طوری که اشکت در میاد.
سفره پهن شد، آبگوشت، گوشت کوبیده، سیر ترشی ۶ ساله، سبزی خوردن، دوغ...
نون تیلیت کردم و قاشق اول رو خوردم و عاااااالی بود. همه چیزش اندازه. جای آبگوشت دوستا خالی.
انقدر کیف کردم که برای شستن ظرفا خودم داوطلبانه پاشدم و همه تعجب کردن 😂
خیلی نامردن، من قبل از بچه همیشه همه مهمونیا پای سینک بودم.
بعد از شام هم بساط تخمه جابنیای زمین مامان زنداییم و چای و شوخی و از خنده خفه شدن.(یه جمله گفتن که نمیشه اینجا گفت، ولی انقدر خندیدم (من کم صدا میخندم، داماد جدید هم بود میخواستم بی صدا بخندم، ) نفس کم آوردم.
سر اون قضیه شایعه خونه خریدن با داییا هم کلی شوخی کردیم.(دایی وسطی به بچه مردم گفت، ببین! من سهمم رو بخشیدم به شما، برو کیف کن) 😂
بله، نصف روز غمگین و بیحالی رو شروع کردم، ولی ساعات پایانی خوبی بود.
الهی خنده شیرین نصیب همه.
برچسبها: مهمونی
