نوشته های وبلاگ
چرا کسی نمیقهمه? دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۸ 18:14 توسط انار  |  سلام یعنی اگه قرار باشه. هر روز و هر شب خونمون مهمون بیاد میرم توی اتاق درو میبندم ،هر کی اومد تو دعواش میکنم.... خستم خسته.چرا کسی نمی فهمه? ... #آیا کسی هست اینجا?
برچسب‌ها: مهمون# انار عصبانی

هئی... دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۸ 7:14 توسط انار  |  سلام... دیشب بلاخره رفتم و سرویس.پلاستیکم رو برداشتم...همش از یک مارک و توی کارتون نیست،ولی صورتی کم رنگه. ...کارتونیش در میومد یک و خورده ای که چند تیکه هم کم داره...اینجوری در اومد هشتصد و پنجاه تومن... دیشب زندایی مادر اومده بود خیاطی آورده بود.مامانم تا همین الان بیداره داره خیاطی میکنه...دیشب 4 و نیم ساعت بیشتر نخوابیدم... خستم...+آبجی کوچیکه آخر هفته دوباره میخواد بره...±ناهار ندارم...گرسنمه... #آخ جوووون فردا روز آخره...مشهد داره برف میاد،دیشب بارون نم نم میومد،هوا عالی بود... #هرکی صضد نیومدن تی وبم رو داره خداحافظی یادش نره... حد اقل دلیل نیومدنتون رو بگین...
... یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ 13:32 توسط انار  |  بهش گفتم.قرار شد یک بهمن. رو هم به خاظر صبح دیر اومدنام بیام... اگه وردست جدید اومده بود که من فکر نکنم بیاد،من میرم... تسویه حسابم یه هفته بعد...
برچسب‌ها: کارگاه

امینم شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ 23:12 توسط انار  |  سلام ...محمد امین اومده. ...بچه بود ما رو میکشت تا یه کلمه حرف بزنه.الان بلبل زبون خالش شده.کچل خاله.... +فردا چه خواهد شد?
برچسب‌ها: امین خاله# بچه مردم

بیکاری خسته کننده شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ 17:12 توسط انار  |  سلام... بیکاری خسته کننده تر از کار کردنه... نیم ساعته بیکار شدم...خسته شدم... حوصله هم ندارم یه روز بیشتر بیام برای زود تعطیل کردن... صبر میکنم با بچه ها برم... ساعت 17و 11 دقیقه...
برچسب‌ها: کارگاه

خونه خوبه خونه... جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ 17:59 توسط انار  | 

سلام.

.ته تغاری قبلا میگفت من شما رو دوست ندارم،دوست دارم تنها باشم،پاشین ازین خونه برید خونه خودتون.

یه ماه من نبودم.یه هفته آبجی کوچیکه نبود.الان ته تغاری میگه گمشید دوتاتون بیاین خونه اعضابم خراب شد....

+امروز تا9 خوابیدم....میخواستم روزه بگیرم با خودم گفتم یک امروز رو هممون دور هم جمعیم، روزه نگرفتم صبحانه خوردم با خانواده...

انگار یه عمر بود توی خونه نبودم.هر کاری میکردم میگفتم وااااای چقدر دلم تنگ شده بود... 

سر شبم سه ربع خوابیدم کیف کردم... 

الان فقط یه کار مونده... 

آخ از کیه دست به بافتن نزدم. 

فکر میکنم دیگه از فردا توی خونم. ولی باید برم سر کار... 

از کنار خونواده بودن لذت ببرید... حالم خدا رو شکر در حال حاضر خوبه... 

 


برچسب‌ها: آبجیا

بچه مردم پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ 22:31 توسط انار  |  سلام. ..باید وبم وو بخونم ببینم درمورد بچه مردم چی. نوشتم. ...راضی نیست درموردش بنویسم.... ولي رفتم خوندم چيز خاصي ننوشتم درموردش... عخي نازي...
برچسب‌ها: بچه مردم

خوشحالم چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ 18:47 توسط انار  |  سلااااااام. امروز خوشحال شدم سر صبحي...رفتم وبم ديدم عهدوست و هم کلاسي دوران دبيرستانم بهم کامنت داده... کامنت پست آخر که چيني شده مال دوستم فاطمه موحديه...زدم ويرايش پاسخ دادمش تاييد کردمش چيني شد... ...سوال موال داري بپرس.نري تا چند سال ديگه بياي.بهت ايميل دادم خوب؟؟؟ ...±توي کارگاه ساعتاي ۴بود يه حسي اومد که برم خونه آبجي کوچيکه و مسن نشستن (داداش موحدي هم اسمش محسنه ازين به بعد بايد مسن رو بگم محسن ) توي اتوبوس زنگ زدم مادر که بريم بيرون خريد.ته تغاري گفت نرگسشون اومدن...يعني حس رو ميبينيد... #فدايي فعلا چيزي نگفت ولي تا ده دقيقه به ۶کار کردم...
فردا سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ 22:17 توسط انار  |  سلام... امشب به فدايي پيام دادم گفتم ماه ديگه نميام... يکم چرت و پرت گفت که دستت کنده و دوروز نبودي و اينا که جوابش رو دادم...اون ديگه جواب نداد...فکر کنم فردااشکم رو در بياره...وقتي نتونم حرف بزنم گريه ميکنم...الان ظرفام رو بشورم وسابلم رو حاضر کنم،غذام رو بگيرم که فردا زود برم... زره بايد بپوشم براي فردا...از هميشه بي خيال تر بايد بشم... هرچرتي گفت از يه گوش بشنوم از گوش دبگه شوت کنم بره... حس میکنم فردا میرم و سریع بر میگردم... خستم،امششبم زنگ نزد.دیشب خوابش برده بود... یه دوستی توی وبش نوشته بود از چی بیشتر خوشحال میشید،یه گزینش این بود که از خواب پاشی پیام کسی که دوستش داری رو ببینی... واقعا خوشحال کنندست...فکر کنم دفعه دومم شد...
برچسب‌ها: کارگاه

خستم... دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ 22:12 توسط انار  |  سلام... نميدونم چمه دلم گرفته... خستم.خوابم مياد... گريه بي دليل دارم... الان اگه زنگ بزنه دوست ندارم مثل اون حال گرفتم رو نشون بدم بهش... بخوابم يا نخوابم...حوصله شام خوردن ندارم... ±ته تغاري طفلک اين هفته خيلي کارا کرده توي خونه...آبجي کوچيکه که خونه پدرشوهرشه،منم کارگاه صبح ميرم شب خسته برميگردم.همپ کارا افتاده گردن اون و مامانم.فقط گاهي من شام مي پزم...ديشب ظرفام رو نشستم،نميدونم کي شست... هئي...×پله هاي کارگاه يخ کلفت بسته.فدايي تميز نکردش...موقع بالا رفتن هيچي،موقع پايين اومدن دره مرگه... بترکه الهي فدايي... ديگه حال کارگاه رفتن ندارم...دلم براي خواب تا ساعت ده تنگ شده... ####زنگ نزد.يادش رفته باز شايد...
برچسب‌ها: خودم# بچه مردم# انار ناراحت# خواب

گوشکوب برقی دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ 18:25 توسط انار  |  سلام... یه گوشتکوب برقی دستمه. میخوام ببین م مثل گوشی مامانم. قراضسا یا چند درجه بهتره. شکلک که نمیشه گذاشت دقیقا مثه گوشی مامانم. امروز از خدا خواستم. بچه مردم رو ببینم ،دیدمش...خیلی خوشحال شدم...
برچسب‌ها: بچه مردم

يادتونه؟ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ 19:27 توسط انار  |  سلام دوستام..يادتونه اون قديم قديما هر روز هفته يه ترانه کودکانه ميذاشت... چارشنبه توي جيبش يه مشت ستاره داره،به جاي صفر هر بيست يک ستاره ميذاره... يادتون اومد؟هم سن و سالاي من يه چيزايي يادشونه...ميتونيد برام بنويسيد قسمتايي که يادتونه رو؟؟؟ ±±دست و انگشتتون درد نکنه چهارشنبه تکميل شد.بقيه روزاي هفتش چي يادتونه؟؟
برچسب‌ها: سؤال# انار کودک
ادامه نوشته
برف برف برف مي باره... یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ 7:35 توسط انار  |  سلام... الان مشهد باد برف و سوز وحشتناکه... برفاي ريز مياد و روي زمين نشسته.و من بايد حاضر بشم و پا در برف گذارم و يک ربع پياده روي و پنج دقيقه اتوبوس روي کنم... هم خوبه هم بد...از سرما ميترسم ولي قدم زدن زير برف نعمت خدا هم لياقت ميخواد... ±±شب نوشت..صبح خيلي بيرون قشنگ بود.درختا خيابون بيابون.همه سفيد بودن.با خانوم همسايه هم مسير شدم و وسط راه يه ماشين نگهداشت ما رو برد تا جاي اتوبوسا. خدا خير همچين آدمايي رو بده... ادامه نوشته
صاحبکار... شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ 18:25 توسط انار  |  سلام... بچه ها توي کارگاه تعريف ميکردن از صاحب کاراي قبلي شون... ميگفت صاحبکارمون مرد خوبي بود،عرق ميخورد چشاش قرمز ميشد ولي به ما نگاه نميکرد بعد ميگفت دو نفر بودن خيلي بي تربيت بودن. يه کار بدي جلو جمع ميکردن. کاري که توي خارج انجام بدي عب نداره ولي باد گلو عب داره. ... اينا رو که تعريف ميکنن با خودم ميگم اين فدايي واقعا تک بوده. يه آدم تميز و مرتب و دقيقه. خيلي هم با احترام حرف ميزنه با آدم. تازه قبل از زن دوم گرفتنش خيلي با ادب تر هم بوده... دقيق تر و بهتر. بعد از نماز صبح پا ميشده از قاسم آباد ميومده اينجا ،پارچه برش ميداده ميذاشته روي ميز خياطا تا بيکار نباشن... واقعا خدا رو هزاران مرتبه شکر که آدم بد جلو روم نميذاره... ±مشهد همچنان برفيه... اما آبکي.. #ولي از وقتي رفتم کارگاه از حرفاي خانوماي کارگاه چش و گوشم بازتر شده... بد بخت فدايي واقعا صبوره...
برچسب‌ها: کارگاه

يخيدم. جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ 22:48 توسط انار  |  سلام... امروز کل راه رو با موتور رفتيم و با موتور برگشتيم. يخ زدم شديد. اومدم کنار بخاري کلي خوابيدم... هنوز سرم گيجه... نميدونم چي خوردم که گلوم درد ميکنه... ±مشهد داره برف مياد... +براش گوشي دادن و يه چادر رنگي...
آره دیگه.. جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ 9:9 توسط انار  | 

سلام.

امروز قراره بریم ساغروون.

دیشب آقا محسن جان جان جانان آبجی کوچیکه نیومد،و من بسی خوشحال شدم...و آبجی کوچیکه بسی ناراحت...

هفته دیگه آقاییم رو نمیتونم ببینم.

دیروز و پریشب یه چیزایی شنیدم از اطرافیان که تصمیم گرفتم دخترم رو 13 سالگی شوهر بدم،

پسرم رو 16 سالگی داماد کنم...

واقعا سخته توی این دوره زمونه پاک نگه داشتن دختر پسرا...یعنی من خودم تک نفری قربون هرچی دختر پاک و پسر پاکه بشم...

خدا بهمون رحم کنه..و هدایتمون کنه 

+راستی انار گوشه وب قشنگه؟ته تغاری عکس گرفته برام.(ازم)


برچسب‌ها: داماد# خودم# آبجیا

ايشششش چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸ 20:3 توسط انار  |  سلام... دوشبه قراره با مامانم بريم يخچال ببينيم و سرويس پلاستيک. اما نميشه...ديشب دايي وسطي بعد از عمري اومد و امشب دايي دومي... فردا شبم که مهمون داريم...ايشششش...مسن مياد...ببخشيد آقا مسن مياد...جمعه هم قراره بريم ساغروو ديشب آقا حسن رضا عشق انار خاموش بود.امشبم خاموش بود...فکر کنم دوباره گوشيش رو قورت داده... کسي که مدام گوشي خراب ميکنه خوب وقت ميکنه براي من گوشي بخره؟؟ بايد پول جمع کنه بده تعميرگوشيش... هي مجدد... دل برايش...هئي... +ببخشيد سلام نکردم اومدم وبتون...يادم رفت.
برچسب‌ها: بچه مردم# داماد# مهمون

کارگاه یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸ 23:39 توسط انار  |  سلام... سردردم شديد... امروز حالم خوب نبود دوست داشتم بيام خونهبخوابم ،ولي کارا عجله اي بود و وجداني کبير خودشون اومده بودن شلوار جين کنن ببرن... تا بعد از ظهر خاله جان حالم رو خوب کرد...چقدر خوبه يکي توي محل کار هوات رو داشته باشه... آخر کار من نشسته بودم وسط کارگاه شلواراي دوتا سردوز زنمون رو نخ ميکشيدم.فدايي و زنش نشستن در جايگاه من.فدايي ميگه ميگم چرا هروقت ميام ميبينم خانوم م.... آروم نشستن کارشون رو ميکنن،جاشون خيلي راحته ... ×روي زمين يه پتو سربازي نازک پهنه.هرکي بخواد به مدت طولاني مثل من بشينه اونجا يه بلايي سرش مياد،براي همين من شلوارايي که بند خورده بود و عجله اي نبود رو پهن کرده بودم و نشسته بودم روشون. فکرش رو بکنيد ساعت استراحت يه پارچه ميندازيم روي زمين روي اون ناهار ميخوريم و ميخوابيم... من ياد گرفتم از همون کارا زيرم پهن کنم يخ نکنم... امروز بعد از ظهر زياد نخوابيدم خوابم مياد .چشام داره بستهميشه... فردا چه شود؟ناهار ندارم...
برچسب‌ها: کارگاّه

#سردارآسماني،شهادتت مبارک جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ 20:51 توسط انار  |  سلام... امروز قبل از نماز با خودم ميگفتم کاش ميشد منم براي تشييع سردار سليماني ميرفتم. قبل از نماز يا بين دوتا نماز اعلام کردن که بعد از نماز جمعه از در باب الجواد به سمت ميدون شهدا راهپيمايي ميکنن... نماز که تموم شد و رفتم پيش بچه مردم من و برد و برد نزديک جمعيت.گفت تو ازين سمت برو من ازونور (گوشي مامانم شانسي دست من جا مونده بود)آخرش بهت زنگ ميزنم...صبحونه نخورده بودم و داشتم ضعف ميکردم با عصبانيت جدا شدم ازش ،ولي وقتي رفتم بين جمعيت و شعار دادم و يادم اومد خواستم رو خدارو شکر کردم... شکر براي اينکه بچه مردم هم ايشون رو دوست داشت.رهبر رو دوست داره. به قول خودش،هئي... ±شهادتشون به مردم ايران تسليت #الان که ايشون نيستن کي دستور ميده غلط اضافي آمريکا رو سريع جواب بدن؟؟
امروز جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ 18:33 توسط انار  |  سلام... امروز صبح با بچه مردم و کلي نق زدن که زود باش و که من دارم زود ميباشم تو هم فلان کار رو بکن من زودتر باشم راه افتاديم و رفتيم حرم... قرار عقد ساعت ده بود ما يه ربع دير تر با خونواده داماد رسيديم... بعد از عقد و عکس گرفتناي متعدد همه با عروس و داماد اونا رفتن و ماها مونديم... يکم باباي محمد امين سربه سر بچه مردم گذاشت و ما هم رفتيم براي نماز جمعه. (دفعه اولم بود نماز جمعه ميخوندم) بعد از نماز جمعه رفتيم راهپيمايي و کلي مشت زديم توي دهن آمريکاي خبيث... ±سردار سليماني رو هم نامردانه شهيد کردن...مرد خوب و درستکاري بود...بعضيا واقعا گريه ميکردن... ±بعد از راهپيمايي اومديم خونه گفتم بريم تو ناهار.گفت نه دستت درد نکنه. اون رفت و منم رفتم خونه ديدم عه محمد امينشون اينجان. حسين آقا زنگ زد حسن رضا هم اومد.ناهار خورد و يکم نشست و رفت... +الان داماد جديد اينجاست.قرار شده يه هفته درميون دامادا بيان... هئي روزگار... ولي حسن رضا هم مياد اينهفته.
امروز صبح پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۸ 18:26 توسط انار  |  سلام... امروز ساعت٧و نيم بيدار شدم،براي همين اونجايي که براش مرخصي گرفتم نرفتم... صبح رفتيم خريد.مانتو،کفش،شال روسري، جوراب،ساق دست،شلوار،پالتو،کيف،کفش،لباس و کفش مجلسي،چادر مشکي،پارچه چادر عروس ،لوازم آرايش مختصر،قرآن خريدن براش... ما بلوز و شلوار و کفش و کاپشن گرفتيم براش با انگشتر عقيق.و حلقه براي آبجي کوچيکه... من خوشحال بودم و در دل ناراحت.براي اينکه امکانش هست آقاييم فردا نياد عقد بره سر کار... يکم اون ناراحت بود و يکم از ناراحتيش من ناراحت... براش يه شلوار گرم اسلش خريدم. خلاصه اذون شب خريد تموم شد.اگه طلافروشي باز بود زودتر تموم ميشد... کيف پول چرم پيدا نکردم براي تولدش بخرم...
فرداصبح پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۸ 1:14 توسط انار  |  سلام... خريد افتاد فردا صبح...ميرن ١٧ شپريور... خوبش اينه که به شب نميخوره که حسن رضا مياد... بدش اينه که من فردا يه کار ديگه هم دارم و مخصوص اون کار مرخصي گرفتم... و ازونجا و از هيچ جاي ديگه بلد نيستم برم ١٧ شهريور... من ١٧شهريور رو بعد از ٢٣سال تازه يه ماه پيش ديدم...اونم با موتور رفتيم... مغازه ها ساعت٩ باز ميشن فکر کنم،يعني ميشه تا اونموقع کارم تموم بشه؟؟با مترو خط٢ بايد برم و بيام...مگر اينکه دو سه ايستگاه قبل از ايستگاه آخر پياده بشم بعد با بي ار تي برم فلکه آب محل قرار اونا... يا هم به حسن رضا زنگ بزنم منو ببره که فکر نکنم بياد ،امشب حال نداشت احتمالا فردا تا ديروقت ميخوابه... ادامه نوشته
توقع... سه شنبه دهم دی ۱۳۹۸ 23:33 توسط انار  |  بايد توقعم رو از خدا ببرم بالا... فهميدم هرچي از خدا بخوام کمترش رو بهم ميده... ±جمعه عقد ميکنن.
یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۸ 20:5 توسط انار  |  سلام... پنجشنبه ميخوان برن خريد... نوموخوام مويم موخوام برم... تا حالا خريد عروس نرفتمT_Tحتي براي خودمT_T پنجشنبه شب آقا بچه مردم مياد.منم که تا پنج و نيم،شيش سر کارم.شام بايد پوخيد. خريدم دوست...چرا چارشنبه نميرن؟؟؟... امروز نخوابيدم بعد از ظهر.ساعت۴داشت خوابم ميبرد که يکي از بچه ها نزديک ۴سال کوچيکتر از منه ،باهام حرف زد خوابم پريد...
خواستگار جمعه ششم دی ۱۳۹۸ 9:58 توسط انار  | 

سلام.سلام. دیشب برای آبجی کوچیکه خواستگار اومد.دیشب هم رو پسندیدن.

دیشب شرایط رو نوشتن

دیشب چونه هاشون رو زدن.

دیشب قبول کردن.

هر دو خونواده کپ کرده بودن.

اگه واقعا با این عقد کنه همه دامادای مامانم ح س ن دارن.

ماشاءالله ماشاءالله بش بگین هو هو

صد بارک الله بش بگین هو هو

هرکی نگه ماشاءالله سوراخ سوراخ شه والا 

سوار الاغ شه والا

یه پاش چلاق شه والا 

هوهو

+انار دیوانه میشود...

دلم برای بچه مردم بسیار میسوزد...

دیگه حسودیای من شروع میشه به آبجی کوچیکه

دیگه نق نقای من شروع میشه سر بچه مردم.

آن روی انار رو میبینه.

#نتم دوباره قاطی کرد دیروز.الانم یه ذره قاتی داره.

خوشحالم بلاگفا باز شد.ولی برای اومدن توی وب شما خطای503 میده.

 


برچسب‌ها: آبجیا# بچه مردم# خواستگار# داماد

اين هفته سه شنبه سوم دی ۱۳۹۸ 19:46 توسط انار  |  سلام... نميدونم اينهفته چرا اينقده طولاني شده... امروز فهميدم صاحبکار اصلي آقاي وجداني هستش نه آقاي فدايي.فدايي برشکاره يه جور سرکارگر هم هست... انگار چند ماهه که اونجام...فضاش باحاله،اصلا همه محيطاي زنانه بدون مرد باحالن... اونجا ۴تا دختر مجرده که يکيش سردوز ميزنه هر وقت خواست ميره. دو نفر مطلقست و يکي شوهرش سوريست.من و زن فدايي هم توي عقديم.... مثل هميشه ساکتم اونجا. بقيه ميگن ميخندن منم گوش ميکنم و گاهي لبخند ميزنم...ولي همون جو شادش باعث ميشه آدم دير خسته بشه... آهنگم که بعضي وقتا ميذارن ديگه هيچي... موقع کار اگه ميخواين موسيقي گوش کنيد شاد گوش کنيد... ±شب جمعه قراره براي آبجي کوچيکه سومين خواستگار بياد...خونه دايي دعوت بوديم بدون مرد پارتي بود.الان ديگه نميريم... ×
آبجي کوچيکه دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸ 23:2 توسط انار  |  خوشم مياد بيست و چهار ساعته گوشي کنارشه بعد ميگه پست جديد نذاشتي؟؟؟ کامنتام رو به زور تاييد کردم... ±امروز رفتيم سينما فيلم مطرب رو ديديم.با دختر داييا و عروس دايي و اين دوتا ديوونه... کيف داد توي راه....مرخصي گرفتم و بايد جبران کنم.ازين به بعد شيش تعطيل ميکنم .پنج و نيم تقسيم بر نيم ميشه١١.يعني١١روز بايد نيم ساعت بيشتر کار کنم... فردا کلي اتو کشي دارم و نخ کشي و بسته بندي...امروز به نسبت روز قبل بيشتر اتو کردم دستم درد گرفت... #خدا خير بچه مردم رو بده زنگ زد گوشي رو به چنگ آوردم. الان توي حياطم دارم منجمد ميشم.سرد نيست ولي خوب سوز زمستون هست يکم... برم ظرفام رو بشورم...راستي برادر شبا نت رو قطع ميکنه.وگرنه صبح قبل رفتن بهتون سر ميزدم...
اينروزا... یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ 19:36 توسط انار  |  سلام سلام. ...بسي خسته ام و کوفته... فردا بايد کلي سرپا واستم اتو بکشم...امروز کلي شلوار نخ کشي کردم. هيفده تا سه تايي هم شلوار تا کردم بسته بندي کردم.تنهاي تنها...بعله اون شلوار اسلشايي که ميپوشيد رو من اتو ميکنم... البته همتون دخترين ما کارمون مردونست ديگه... ±ديشب شب يلدا خيلي خوش گذشت کلي خنديديم...مردونه زنونه جدا بوديم،ولي يه لحظه ديدن بچه مردم حالم رو بهتر کرد.از يه لحظه بيشتر... يلداي شمام مبارک... #آقامون گفته اگه مرد اونجاست نميخواد بري...منم چون جاي توضيح دادن نبود که فقط يه مرده و زياد طرف خانوما نمياد در جواب سؤالش که مردونست اونجا يا زنونه ،اول طفره رفتم خيلي بعد زياد پيله شد گفتم زنونست...ولي اين هفته که بياد قشنگ بهش توضيح ميدم و هدفم از سر کار رفتن رو ميگم... ان شاءالله که قبول کنه گير الکي نده.... ولي بچه ها کلي حرف داشتم که بعدا شاااايد اگه گوشي دستم افتاد بنويسم...

آخرین نوشته ها
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴خدا شفا بده.  
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴نمیدونم بهش چی میگن 
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴مثبت نگر باشیم 😶 
یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴هفت سال پیش، دیروز 
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴امشب 
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴خواااااااااااب😴 
جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴روز مرد 
جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴خوابالوها 
پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴امروز چند شنبست؟