نوشته های وبلاگ
هفت سال پیش، دیروز یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 10:6 توسط انار  | 

زير بارونا برقص...

سلام. جاتون خالي.رفتيم خونه دختر دايي.

چايي گذاشت ،گفت بريم توي حياط زير بارون دعا کنيم. حياطشون يه٣۶متري هست فکر کنم. رفتيم زير بارون کلي دعا کرديم.

بعد گفت هستين زير بارون چاي بخوريم؟ رضايتمون رو اعلام کرديم.بانداش رو هم آورد جلو در حياط و...

من کنار واستادم چاييم رو خوردم و خيس شدم و دست زدم و هوووو کشيدم ،اونا هم که معلومه وقتي باند باشه و آهنگ و بارون چه ميکنن.

موش آب کشيده شديم،نه فقط با قطره بارونايي که از آسمون ميباريد بلکه با آب بارونايي که از ناودون ميومد و دختر دايي طرفمون شوت ميکرد.

منم کنار حوض بودم شير آب رو باز کردم و شلنگ رو طرفش گرفتم تا خوب نم بکشه.

ولي کلي کيف داد. بعد از ۵٠ دقيقه رفتيم توي خونه تا خشک بشيم. اونجا هم تموم نشد انرژي شون و... تمرين شافل ميکردن.

جاتون خالي.ولي نه جاي همتون.

۱۳۹۷/۱۰/۱۳

++۷ سال گذشته. الان ما توی این خونه زندگی میکنیم.

+++حیاطش ۳۷ متر نیست، شاید ۵۰ متر بیشتر باشه.

++++خاطراتم با دختر دایی رو که میخونم غمگین میشم.

یه زمانی انقدر دوست بودیم که همه چیزامون رو بهم دیگه میگفتیم.

الان انقدر غریبه شدم که مهم ترین اتفاق زندگیش رو با اینکه میدونم ولی مثلا نمیدونم، ازم پنهان کرده.

خوشحالم براش، ولی نمیتونم بهش بگم 🙂 چون خبر ندارم.


برچسب‌ها: انار قبلی# آبجیا# دختردایی

آخرین نوشته ها
شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۴ماه 
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴بازگشت همه به سوی بلاگفاست....  
پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴درین سرای بی کسی به در نمیزند 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴دعوای خونگی 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ماشین زمان 
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴آیا؟  
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ررررررررر 
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴خدا شفا بده.  
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴نمیدونم بهش چی میگن 
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴مثبت نگر باشیم 😶