نوشته های وبلاگ
خواب دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ 9:13 توسط انار  | 

سلام.

دلم میخواد گریه کنم.

رو قلبم فشار حس میکنم.

خواب دیدم با زهرا و نرگس و آبجی بزرگه توی خونه نشستیم و تلویزیون میبینیم.

یهو متوجه سرو صدا توی حیاط میشیم.

پرده ها کنار کشیدست و دیده میشه که چند تا کارگر اومدن با داییا و یه عالم آهن ستون آوردن.

خیلی عصبانی میشم.دنبال روسری و چادر میگردم تا برم دعوا کنم.

بعد کلی میرم دم در، میگم دایی رو بگین بیاد...دایی میاد، دارم حرف میزنم یهو میبینم دایی نیست، جاش خالست...

دااااد میزنم دایی رو بگین بیاد، میخوام باهاش حرف بزنم.

) منظور دایی وسطیه، نه صاحبخونمون)

دایی میاد. سلام میکنیم، میگم چطور اومدین توی حیاط؟ میگه منم فکر نمیکردم بتونیم بیایم، میخواستیم در بزنیم ولی با همین اومدیم.(ماشین جرثقیل)

گفتم شما نمیگین بدون اطلاع میایم شاید خواهر زاده هام حجاب نداشته باشن؟...داداشم میگه حجاب داشتن، داد میزنم میگم نخیر، بر عکس هممون سر لخت بودیم، دراز کشیده بودیم جلوی تلویزیون.

دایی معذرت خواهی میکنه.

میگم اینا چیه آوردین؟ قضیه چیه؟ ما که هنوز یکسالمون تموم نشده...

میگه آوردیم بذاریم تا بعد بسازیم.

نگاه میکنم میبینم دیوار چیدن و سقف زدن حیاط رو.گفتم خوبه لابد روی آهنا سقف زدن که ندزدنشون تا ساختنشون .

بعد گفتم بریم ببینیم چطور شده.

با عروس و دایی رفتیم...زمین گل بود و سرسری،عروس گفت مراقب باش نخوری زمین، ولی خوردم زمین، عروس راهش رو کشید و رفت.

دایی میخواست بیاد کمک کنه ،گفتم نمیخوام...پاشدم و رفتم ته حیاط.دیوار ته حیاط رو کنده بودن، یه عالم حیوون اهلی اومده بود توی حیاط، یه عالم بچه اومده بود توی حیاط.قرارم نبود دوباره دیوار کنن.تاااا بنایی اصلی.

از درخت به بعد سقف نزده بودن و میشد آسمون رو دید...این خوشحالم کرد...چشم چرخوندم ، تخت سر جاش نبود. گشتم دیدم پایه هاش رو کندن...

داد زدم تخت رو چکار کردین؟ چرا اینجوری کردین و....و از خواب پا شدم.

+فکر کن دیشب توی حیاط بودیم، بچه مردم توی باغچه و لای شاخه درخت آب گرفت و نشسته بود از عطر خاک و برگ نم زده لذت میبرد.یه گلم کنده بود یه سره اون جلو دماغش بود.

به سختی دل کند...همش میگفت جواد دیوونه بوده ازینجا پا شده، من اگه بدونم چندسال میشینم اینکار رو میکنم، اون کار رو میکنم.ولی یه سال کرای نمیکنه...دیگه همچین حیاطی رو نمیتونیم پیدا کنیم....الان روزای خوب زندگیمون رو داریم سپری میکنیم و اینا.

بعد همچین خوابی دیدم...حق دارم قلبم بگیره...

 

+ الانم موندم زهرا چه چرت و پرتی توی وبش نوشته، بد تر حالم گرفته شد.طفلی مامانی و آقاجان...کاش پست زهرا خواب بود

 


برچسب‌ها: خواب

آخرین نوشته ها
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴رکورد 
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴😕 
دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴گم شده ها 
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴کار خودشونه، پس...  
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴بدون فیلتر 
شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۴ماه 
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴بازگشت همه به سوی بلاگفاست....  
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴قطعی نت سال ۹۸ 
پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴درین سرای بی کسی به در نمیزند 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴دعوای خونگی