نوشته های وبلاگ
😁😬 پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ 1:6 توسط انار  | 

سلام.

امشب حدود ساعت ۸ و نیم یهو بچه مردم اومد خونه مامانم گفت چرا گوشی جواب نمیدی و پیام جواب نمیدی و گوشی خونتون مشغوله؟بپوش بریم مامانم دعوتمون کرده.

هیچی دیگه من و مامانم و تربچه و بچه مردم رفتیم خونه مامان بزرگش.

+خدا عروس بد نصیب گرگ بیابون نکنه...چند روز پیش آش داشتن مامانم رو دعوت کردن و تاکید کردن من و تربچه نریم...منم گفتم بگو تربچه گفته دیگه خونتون نمیایم مگر اینکه مخصوص دعوتمون کنید...اون بنده خداها هم مخصوص دعوتمون کردن.

++دلیل اینکه مامانم رو هم دعوت کردن اینه که از دیوار صدا در میاد از من صدا در نمیاد.باز مامانم باشه منم صدام یکم در میاد.

+++مامان بچه مردم تعریف میکرد یه شیخی میگفته مردا وقتی گرفتاری براشون پیش اومد به زنشون بگن برام دعا کن ...ولی اونطور نباشن که وقتی میگن خانوم برام دعا کن زنشون بگه من دعا کنم؟ من که یه عمر دارم دعا میکنم (یه چیز مثل اینکه بمیری مثلا)نسلت گم بشه دعام نمیگیره، برات دعا کنم؟

 


برچسب‌ها: مهمونی# تربچه# مادر

آخرین نوشته ها
پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴لخبند 
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴گرفته 
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴پوشک 
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴رکورد 
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴😕 
دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴گم شده ها 
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴کار خودشونه، پس...  
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴بدون فیلتر 
شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۴ماه 
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴بازگشت همه به سوی بلاگفاست....