نوشته های وبلاگ
🙄😑😐 جمعه سوم دی ۱۴۰۰ 16:12 توسط انار  | 

سلام.

امروز تا ساعت ۳ و نیم من و تربچه و بچه مردم توی خونه بودیم.

ساعت ۳ و نیم مامانم و زهرا زنگ زدن گفتن بیا اینور و تربچه رو بیار...خالم اومده خونه مامانم میخواست علی رو ببینه.

بچه مردم گوشی رو گرفت و گفت هرکی میخواد ببینتش بیاد خونه خودمون...مامانمم اومد تربچه رو ساندویچ کرد و برد.

مامانم میگه از صبح آقاجان دیوونمون کرده که وخه برو علی رو بیار.

چقدر اینجا تاریکه(خونمون)

 


برچسب‌ها: تربچه# خانواده

آخرین نوشته ها
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴😕 
دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴گم شده ها 
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴کار خودشونه، پس...  
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴بدون فیلتر 
شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۴ماه 
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴بازگشت همه به سوی بلاگفاست....  
پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴درین سرای بی کسی به در نمیزند 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴دعوای خونگی 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ماشین زمان 
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴آیا؟