🙄😑😐
جمعه سوم دی ۱۴۰۰ 16:12 توسط انار
|
برچسبها: تربچه# خانواده
سلام.
امروز تا ساعت ۳ و نیم من و تربچه و بچه مردم توی خونه بودیم.
ساعت ۳ و نیم مامانم و زهرا زنگ زدن گفتن بیا اینور و تربچه رو بیار...خالم اومده خونه مامانم میخواست علی رو ببینه.
بچه مردم گوشی رو گرفت و گفت هرکی میخواد ببینتش بیاد خونه خودمون...مامانمم اومد تربچه رو ساندویچ کرد و برد.
مامانم میگه از صبح آقاجان دیوونمون کرده که وخه برو علی رو بیار.
چقدر اینجا تاریکه(خونمون)
برچسبها: تربچه# خانواده
