سلام.
دیشب خالم زنگ زد به مامانم و گفت بچه مردم و داداشم و بابام و مامانم امشب برن خونشون افطاری.
من اینجوری شدم😥
گفتم منم افطاری میخوام.
بچه مردم اومد دنبالمون، مامانم بهش گفت، بچه مردم گفت نمیتونم بیام برا که قراره بریم خونه بابام افطاری.
و من اینجوری شدم🤩
دیشب به خاطر قهر دو روز پیش باهم حرف زدیم و اون یه ذره کدورتی که مونده بود توی دلم هم برطرف شد.
میگم قشنگه که پیام عذرخواهی یهویی میدی یا نامه مینویسی.
میگه آره من همیشه توی دلم ازین حرفا دارم ولی اشتباهم اینه که نمیگم بهت، ازین به بعد بیشتر میگم.
یا میگفت ازین به بعد برات شعر میخونم...گفتم کوش بخون...میگه الان بلد نیستم بعد ازین حفظ میکنم برات میخونم.
قرار شد امشب از خونه باباش اومدیم خرما بخوریم بلاخره...کاری که پارسالم گفت انجام بدیم ولی بعد گفت حوصله ندارم.
+دیشب بهش گفتم دوست دارم سوپرایزم کنی...میگه باشه فلان چیز رو میخرم سوپرایز شی😑
برچسبها: مهمونی# عشق
