سلام.
امشب مهمون داشتیم.
آخرین مهمونای ماه رمضون.
همه کارا رو بچه مردم کرد.من یه مرغ درست کردم و یه شله زرد و خرما و سبزی تو ظرف چیدم فقط.
+وای از بچه هاشون، وااآای.
اینکه با اسباب بازیای تربچه بازی کردن مشکل ندارم، ولی اینکه مثل ...استغفرالله... پرت کرده بودن توی کوچه اعصابم رو خورد کرد.
من رفتم توی کوچه پسرعموهاش رو دعوا کردم، مامان و عزیزشونم کتکشون زدن...بچه رو میزنن که اونطوری میشن دیگه.
کمیل که همش دوست داشت اعصاب بچه مردم رو خورد کنه بچه مردم بیفته دنبالش بزنش....علی هم همینطور.
پسر عمه تربچه هم یه قسمت از روروئکش رو شکست.
یعنی من باشم دیگه اسباب بازی جلو دست اینا بذارم.
وقتی رفتن ماشین کوچولوهاش رو انداختم توی آب و شستم ، براکه یه وقت میکنه تو دهنش کثیف نباشه.
فردا هم باید همه عروسک پارچه ایاش رو بندازم تو ماشین بشورمشون.
سه تا از ماشیناشم نیست...
+دلم میخواست منم بزنمشون ،ولی گفتم بی خیال همون دعوا بسشونه.
++تو کوچمونم انقدر آشغال جمع کن میاد که اگر چیزی مونده باشه توی کوچه باید باهاش خداحافظی کنیم...البته بچه مردم گفت گشتم چیزی نبود.
×++خدا داند تربچه چه فضولی بشه.
