بُبُل
پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ 8:3 توسط انار
|
برچسبها: تربچه# حرف زدناش# عشق# بچه مردم
سلام.
بچه مردم جمعه نمیره سر کار. و من خوشحالم.
دلم براش تنگ شده از بس نمیبینمش 😂
نه دیگه، بیرون نمیخوایم بریم. همین که ببینمش، بشینیم حرف بزنیم، بهم دیگه یکم گیر بدیو. سرش نق بزنم.
فکر کنم اونم دلش برا علی تنگ شده. امروز موقع رفتن بوسش کرد.
+دیشب علی رو سر شب خوابونده بودن.
شب ما دوازده و نیم همه لامپا رو خاموش کردیم تا خوابیم. ولی علی خوابش نمیبرد و دلش میخواست بازی کنه.
حلقه هاش رو جلوش گذاشته بود، مثلا توشون چیزی میریخت، بعد میذاشت جلو دهن من میگفت بوبول(بخور) اولش میگفتم خودت بخور، ادای سر کشیدن رو در میاورد و هورت میکشید و دوباره میچیدشون و توشون چیزی میریخت. یا بطریش رو میذاشت دهنم میگفت بََبَت بُبُل.
بعدش که برقا خاموش شد خودم رو به خواب زدم و علی هم تا یک و نیم با خودش بازی کرد و اومد بغلم خوابید.
بچه مردمم که همون اول بیهوش شد.
برچسبها: تربچه# حرف زدناش# عشق# بچه مردم
