سلام.
دلم میخواد این چند روز باقی مونده رو بزنم به در بی خیالی و شلختگی.
دیگه خسته شدم از همه چیز.
خدا میدونه از انتظار بدم میادا.
هرشب به امید به دنیا اومدن بخواب، هر روز به امید به دنیا اومدن کارات رو انجام بده.
هی منتظر درد باش. اما انگار نه انگار.
خسته شدم.
++دیشب به بچه مردم میگم اگه تو بیمارستان بیهوش بشم، بهم بگن میخوای برگردی اونور یا بمونی اینور، میگم دلم میخواد بمونم همینور.
بچه مردم میگه چرا؟
میگم خوب هرکی سر زایمان بمیره شهید از دنیا میره.
کلا زن تو دوران کودک درون داشتنش در حال جهاد کردنه.
میگه ما مردا هم هر روز جهاد میکنیم.
میگه بادمجون بم آفت نداره.
میگم وقتی مردم بعد میفهمی داره یا نداره.
بعد میگم بچه رو هم بده آبجی بزرگه.
میگه نه، نمیدم دست حسین.
میگم تو که بلاخره زن میگیری بعد من. زیر دست آبجی بزرگه که خالشه بزرگ بشه بهتره تا زیر دست نامادری بزرگ بشه.
میگه تو الان باید بگردی ببینی کی بچه هات رو دوست داره، بگی من برم اون رو بگیرم.
میگم هیچکی بچه فضول تو رو دوست نداره.
