سلام.
ساغروون داشت شدید برف میبارید.
داداشا (بچه مردم و داداشاش) داشتن بلند بلند حرف میزدن. من و جاریا و زنحاجی خسته شده بودیم از حرفاشون.
جاری مهمون گفت تو این برف اسنپ گیر میاد؟ اسنپ بزن.
گفتم بزنم یه وقت چیزی نگه(بچه مردم) گفت اگه داداش شوهر من باشه که چیزی میگه.
پیام دادم به بچه مردم که اسنپ بگیر. جواب نداد.
جاری گفت بزن، بگو میخواستم ببینم پیدا میشه یا نه،پیدا شد.
منم زدم و سریع پیدا شد.(ساعت ۹)
بر عکس راننده قبلی که انرژی منفی بود، این یکی خیلی خوب بود.
اول تو ساغروون که وار شدیم و بعد رفتیم تا دور برگردون و یکم بعدش برف میومد درشت، زیاد، سبک، به قول بچه مردم انگار پَره. ولی راننده گفت قدیمیا یه چیز دیگه میگفتن(یادم رفت اولش ق داشت)
بعد کم کم که رفتیم طرف شهر، برفش ریز شد. تو شهر تبدیل به بارون شد و جای خونه مامان بزرگ بچه مردم کلا بارون هم نبود.
برام جالب بود تغییر تو اون مسیر و توی اون یک ساعت راه.
خدا رو شکر که مشهد فقط بارون بود و برف نیومد.
برچسبها: آسمون# مهمونی
