خنده
جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ 9:11 توسط انار
|
سلام.
دیروز خونه مامانم دختر خاله ها اومده بودن. نرگسم که بود.
انقدر چرت و پرت گفتن و خندیدیم که اشکام در اومده بود.
موقعی که اونا میان از بس میخندیم که یه جایی به بعد دیگه گونه درد میگیرم.
بعدش از اونهمه خنده پشیمون شده بودم.
سوار موتور یه لحظه حالم بد شده بود و فکر میکردم الانه که تصادف کنیم و بمیریم. اونجا هم خیلی پشیمون شدم.
اگه من مردم دوستی که رمز اینجا رو داری، اطلاع بده چند تا صلوات نصیبم بشه. 😂
