سلام.
امروز رفتم خونه مامانم، علی و فاطمه داشتن نقاشی میکشیدن، یهو علی اومد گفت مامان نگا تولو کشیدم.
بچه ای که تا دیروز فقط خطی میکرد امروز مامانش رو کشیده بود. دوتا چشم، یه صورت، مو، دوتا دست و دو تا پا.
خیلی ذوق کردم.
بعدش توی صفحه کناری خودش و آبجیش رو کشید. 🥹
ظهر رفتیم خونه مامان بزرگه. خیلی یهویی مامانم گفت ظهر آش درست کرده گفته بیاین.
سر شب به بچه مردم گفتم پاشو برو برا خودت جوراب بخر. آخه گویا جوراباش رو ماشین لباسشویی قورت میده.
وقتی اومد دیدم یه جوراب کرم رنگ خرس خرسی هم برا من گرفته 😊وقتی ذوق کذدم و تشکر کردم گفت اگه نمیگرفتم میگفتی برا خودت اینهمه گرفتی، برا من یه جفت نگرفتی 😂
خوب شناخته من رو 😁😂
صبح خونه مامانم چند بار گفتم چقدر خستم، چقدر خوابم میاد.
مامانم گفت چه خبره یکسره میگی.
شبم رفتم یه ساعتی. با وجود خستگی و خواب آلودگی هیچی نگفتم، فقط سمت زهرا میخندیدم لب میزدم میگفتم خوابم میاد😁
+خدا رو شکر برا امروز.
