سلام.
امروز انگار همتون وباتون تعطیل بوده، هیچکی آپ نکرده.
بذارین خودم از امروزم بگم.
امروز صبح که از خواب پاشدم، دیدیم بچه مردم پا نمیشه و دلش نمیخواد بیدار بشه.
ما هم رفتیم خونه مامانم.
اونجا سفره پهن بود، زن حاجی هم اومده بود.
صبحانه خوردیم، مامانم گفت ما هممون میخوایم بریم جمعه بازار، تو بمون اینجا غذا درست کن.
گفتم من تنها اینجا نمیمونم.
زن حاجی گفت پس ناهار میایم خونه خودت.
نرگس گفت ماکارا... ماکارونی بپز.
گفتم باشه، فقط چشماتون رو ببندین بیاین(یعنی خونم بهم ریختست) زن حاجی گفت باشه.
پا شدم اومدم خونم یکم جمع کردم و ماکارانی درست کردم.
بعد از ظهر اومدن و خداییش همه چیزش خوب شده بود.
بعد از رفتن اونا هم من سرگرم یه کاری بودم که یهو علی از توی اتاق اومد در حالی که همه جاش رژی بود.
نیم ساعت فقط داشتم شاهکار علی رو تمیز میکردم.
همینا دیگه.
بچه مردم هم قبل رفتنش گفته بود اگه ماکارانیت خوب شد برام نگه داری.
اومد خورد و خوشش اومد.
