سلام.
دیروز که از بهشت رضا اومدیم، ماشین دختردایی جلو در خونمون بود. فهمیدم دخترداییا اومدن خونه مامانم.
من خسته بودم و نرفتم. میدونستم برم دیگه برگشتی در کار نیست. ولی گذاشتم بچه ها برن.
وقتی داشتم برا ماکارانی سیبزمینی پوست میکردم، مامانم زنگ زد که بیا اینور، دختر داییا اومدن. گفتم باشه شام درست کنم، میام.
منم تا ظرفا رو شستم و شام درست کردم و نماز خوندم، یه عالم طول کشید. وقتی رفتم، اونا داشتن پا میشدن که برن.
اسم دختر دختردایی هم معصومه ساداته.
معصومه سادات اونا اومد گفت انار! یه روز بیاین خونه ما.
متعجبانه گفتم😳 برا معصومه میگی؟
گفت آره.
ازونورم معصومه سادات ما بدو اومد جلو در گفت منم با اینا میلم🙁.(خیلی بامزه گفت)
معصومه ساداتا با ۶ سال اختلاف سن خیلی باهم دوست شده بودن.
میگن اسم هم روی شخصیت آدم تاثیر میذاره. من بهش اعتقاد داشتم. وقتی دیدم معصومه سادات دختر دایی انقدر دختر ناز و گوگولی و خوش سر زبونه، اسم دخترم رو معصومه سادات گذاشتم.
معصومه ما هم به نظرم ناز و گوگولیه و مثل بلبل حرف میزنه.
+به من باشه هر دختری که به دنیا بیارم اسمش رو میذارم معصومه 😄
برچسبها: پیازچه
