سلام.
به نظرم درونگراها افسرده بشن، کسی نمیفهمه.
اون روزی حالم گرفته بود. بچه ها خونه نبودن.
تازه پاشده بودم کارای خونه رو بکنم که نرگس در زد و بچه ها رو آورد و گفت نگاه نگاه همین ظرفاش رو نشسته هنوز.
پریروز حرفش پیش اومد گفتم الان که خونم تمیزه پاشو بیا!
مامانم گفت تو که بچه هات میان اینجا، چی کار میکردی از صبح؟
گفتم حالم خوب نبود.
میخواستم بگم افسرده بودم.
من از افسردگی بمیرم هم کسی نمیفهمه. براکه زیادی درونگرام.
+فردا قراره برن خونه خاله، امروز رفتن خونه مامان علی، دیروز رفتن خونه زنعمو. تعارف زدن، قبول نکردم برم.
بعد از بچه، همون یه ذره اجتماعی بودنم هم تموم شده.
++یکی از همسایه ها کفتر بازی میکنه، صداش انقدر واضحه، فکر میکنی بالا پشت بوم ماست. ولی دیده نمیشه.
+++باز توی حیاطمون بچه گربه اومده و مامانش میخواد ولش کنه 😭
حیاط ما برا مستقل کردن اصلا جای خوبی نیست.
برچسبها: درهم و برهم
