سلام.
امروز تا ساعت سه و نیم خونه خودم بودم.
تا دو و نیم بچه مردمم بود.
بعد از رفتن بچه مردم لباسای شسته رو تا کردم ، اتاق رو جمع کردم، تربچه رو سر جاش خوابوندم و پتو ها و پشتیا رو جمع کردم،وسایل و دستمال کاغذیای تربچه رو جمع کردم و اپن رو دستمال کشیدم...چند تیکه هم ظرف شستم.
فقط دوتا قابلمه موند و گاز...تربچه بیدار شد و آوردمش خونه مامانم.
اینکه کارای خونه رو بکنی و با وجود بچه کارای عقب افتادت رو انجام بدی خیلی حال میده...اصلا شاد میشی.
مثلا چند وقت جاقاشقی رو مخم بود، فکر کنم جمعه قاشق چنگالای اضاف رو برداشتم و جاقاشقی رو شستم، انقدر حال داد...یا چند وقت بود شلوارای بچه مردم نیاز به چرخ کردن داشت ، اونروزی دوختمشون سبک شدم انگار.
یه روز باید یخچالمون رو تمیز کنم. و دو تا دستگیره بدوزم تا خود بچه مردم دست به کار نشده.
آخیش...خدایا شکرت.
یعنی میشه یه روزی از صبح تا شب خونه خودم باشم با تربچه و بتونم همه کارام رو بکنم و شامم بار بذارم ...بچه مردم الان چیزی نمیگه ولی وقتی همه چیز تمیز و جمع و جوره خوشحال میشه و خوشحالیش رو دوست دارم.
