سلام.
امروزم سحری بیدار نشدم.
تا الان ۱۰ روز روزم رو خوردم.
اومدم خونه مامانم ساعتای یک و خورده ای و دارم غذا میخورم.
وقتی تربچه بیداره حتی نمیتونم غذا بخورم.
بعد بچه مردم توقع داره همه جا برق بیفته. و وقتی میبینه خستم هم میگه عزیزم بعد از ظهر بخواب حتی شده نیم ساعت.
فکر کن شب تا نزدیک ۲ بیدار تربچه نگه میدارم، حق دارم صبح که تربچه خوابه بخوابم.
زودتر از تربچه بیدار میشم و گوشی چک میکنم.تا تربچه خوابه میرم مستراح. وقتی بیدار شد باید عوضش کنم و باهاش بازی کنم.
اگر خونه مامانم بیارمشم نمیشه یکسره برم خونم ، برا که اونا اذیت میشن.
اگه نیام تااااا دوباره خوابیدنش باید صبر کنم وبعد که خوابید دوباره مستراح و نماز، یا یه چیزی خوردن تا نمیرم.
نیم ساعت نماز و اینا طول میکشه، ناهارم بخوام بخورم میشه یک ساعت که نهایت خوابیدن تربچه همونقدره و باز بیدار شدن و گریه کردنش و سیر کردن اون.حالا یا با شیر یا حریره یا مثل امروز شیر برنج یا اگه بود شله زرد.
هرچیزی که بتونه بخوره و سیر بشه.
واقعا در توان من نیست هم بچه داری هم خونه داری به نحو احسنت.
تو طول روز از خونه داری یا فقط ظرف میشورم یا فقط خونه جمع میکنم، جارو هم که هرگز.
بچه مردمم اوایل خیلی خوب بود، الان میگم بچه رو نگه دار مثلا نماز بخونم میگه بخوابونش بعد بخون.بچه رو بخوابون ظرف بشور. انار امروز بچه رو خوابوندی خونه رو هم جارو کن.
)تربچه از صدای جارو برقی میترسه)
+خوابم میاد، نماز نخوندم و...
