خواب
سه شنبه سوم خرداد ۱۴۰۱ 17:45 توسط انار
|
برچسبها: خواب# عمه
سلام.
دیشب خیلی جدی خواب دیدم عمم فوت کرده.
بابام اومد پایین با چشم گریون, گفتم چی شده؟ گفت عمه فوت کرده, گفتم چی؟ گفت آبجیم فوت کرده.
ولی من نفهمیدم چی گفت و رفت. بعد بی بی زنگ زد و گفت بیاین اینجا.
مانتو شلوارم رو پوشیدم, دم رفتنشون رفتم دستشویی و شلوارم کثیف شد,برا همین نرفتم.نرگس و ته تغاری هم نرفته بودن.
از اولشم دلم نمیخواست برم, میگفتم از جیغ و داد دختر عمو ها خوشم نمیاد...ولی تربچه رو بردن.
از خواب بیدار شدم,با خودم میگم دندونی تربچه رو چه کار کنیم؟
کاش اونهمه سر صدا نمیکردم باهاش.
هیچی دیگه تا یه مدت فکر میکردم واقعا عمم فوت کرده.
+دیشب خیلی جدی داشتم از سرنوشت رو میدیدم و اونجا هم پسره مرده بود.
برا مامانم خوابم رو تعریف کردم, میگه عمرش زیاد میشه.
توقع داشتم زنگ بزنه حالش رو بپرسه...منم که اهل زنگ زدن نیستم.
برچسبها: خواب# عمه
