سلام.
شب بچه مردم رفت عروسی و من رفتم خونه نرگس.
عروسی ۷ تا ۱۰ بود، ولی ساعت ۱۲ اومد دنبالم.
قبل از اینکه سوار موتور بشم گفت اینجا سگ داره، از کنارشون رد بشیم سرو صدا میکنن ولی کاری ندارن، یه وقت نترسی شیرت خشک میشه.
فکر کردم شوخی میکنه و سگا مثل همیشه چند تا واق میزنن و میرن پی کارشون.
سوار شدم و راه افتاد. توی کوچه شاید ۱۵ تا ۲۰ متری ۴ تا سگ وحشی بود و کلی واق زدن، دنبالمون اومدن.بچه مردمم آروم میرفت، میگفت گاز بدم میفتن دنبالمون.
هیچی دیگه هرچی میخواستم آیت الکرسی بخونم باز یکی دیگشون واق میزد و من جیغ میزدم و دوباره بسم الله میگفتم...آخرشم از شدت ترس های های گریه کردم.
جاریم و عمه علی و عزیز علی اونور جوب بودن اومدن طرف ما.جاری یه شکلات داد بهم گفت بخور فشارت افتاده، عمه علی هم بدو رفت خونه عمش برام آب قند درست کرد.
هنوزم دلم میخواد گریه کنم، خیلی بد بود خیلی.
کاش خونه نرگس میخوابیدم.
+نرگس مواظب باش سگای تو کوچتان خیلی وحشین.
