سلام.
امشب قرار بود بریم هیئت.رفتم خونه مامانم دیدم صابخونمون اونجاست.دیدن من حاضرم خواستن برن که مامانم گفت بشینین چای بخورین.
اومدم علی رو از خونه برداشتم و رفتم خونه مامانم،مامانم گفت آقاجان گفته تا ساعت ۱۰ بیشتر نیست نمیرسیم.
زنداییم گفت عب نداره همینجوری برین تا سر خیابون هوا بخورین و یه چای بخورین و برگردین یا بیاین خونه ما.ساعتای ۹ و ربع،۹ و نیم دایی شون رفتن.به مامانم گفتم بریم خونه عمه علی.
مامانم برا خونه نویی عمه علی چند تا آبکش و پیاله گرفته بود که هی میخواستیم بریم و نمیشد.
علی رو گذاشتیم توی کالسکه و راه افتادیم.ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم اونجا عمه علی خیلی خوشحال شد.علی هم خوب خوابید(الان سرحال بیداره😶)
دوتا چای خوردیم اسنپ زدیم و برگشتیم.
فردا شاید بریم هیئت، البته نرگس میخوادبیاد شهر، شایدم نریم.در هر صورت من کالسکه علی رو نیاوردم تا فردا شب بریم هیئت.
مامانم میگه چون تو نیت رفتن میکنی نمیریم😶.
++دیشب علی رو کچل کردیم.خیلی نازی شده.دلم میخواد همش بوسش کنم.🤗
برچسبها: محرم
