نوشته های وبلاگ
شلوغ و پلوغ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ 2:18 توسط انار  | 

سلام.

فکر کنم امشب چهارمین شب محرم بود.

امروز آبجی بزرگه هم اومد خونه مامانم.دیروز آبجی کوچیکه اومده بود.

خیلی شلوغ شد خونشون بعد از ظهر.

+شب بعد از رفتن بچه مردم رفتم خونه مامانم، دیدم عروس و یاسمین تنهان...گفتم کو بقیه؟نکنه رفتن هیئت نامردا؟عروس گفت نه همشون درشدن رفتن پاساژ.

رفته بودن عکاسی از محمد امین عکس بگیرن و زهرا عکسش رو بگیره و اینا.نرگسم رفته بود هوا بخوره الکی الکی.

یکم با یاسمین بازی کردم و حرف زدیم باهم که داداش عروس اومد و عروس رفت بالا...یکم بعد یاسمین شروع ‌کرد به گریه کردن.نشستم شیرش بدم علی اومد بغلم.سر علی رو با یه چیز دیگه گرم کردم و یاسمین رو راه بردم، ولی مگه ساکت میشد؟ یه بند وینگ میزد.زنگ زدم به آبجی بزرگه گفتم زود بیاین من تنهام.

عروس با صدای یاسی اومد پایین و گرفتش.قنداقش که کرد اونام اومدن...مامانش بغلش کرد و خوابید.

خدا رو شکر کردم که علی بزرگ شده.البته که ایشونم گاهی بد اخلاق میشه و گریه میکنه.ولی الان دلیل داره.

++صبح همکلاسیم زنگ زد .آخرین بار علی به دنیا نیومده بود زنگ زده بود. تو این چند ماه باباش فوت کرده بود.خیلی ناراحت شدم.

 


برچسب‌ها: خانواده

آخرین نوشته ها
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴خدمتکار 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴بترس 
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴مرد آبنباتی