سلام.
فکر کنم امشب چهارمین شب محرم بود.
امروز آبجی بزرگه هم اومد خونه مامانم.دیروز آبجی کوچیکه اومده بود.
خیلی شلوغ شد خونشون بعد از ظهر.
+شب بعد از رفتن بچه مردم رفتم خونه مامانم، دیدم عروس و یاسمین تنهان...گفتم کو بقیه؟نکنه رفتن هیئت نامردا؟عروس گفت نه همشون درشدن رفتن پاساژ.
رفته بودن عکاسی از محمد امین عکس بگیرن و زهرا عکسش رو بگیره و اینا.نرگسم رفته بود هوا بخوره الکی الکی.
یکم با یاسمین بازی کردم و حرف زدیم باهم که داداش عروس اومد و عروس رفت بالا...یکم بعد یاسمین شروع کرد به گریه کردن.نشستم شیرش بدم علی اومد بغلم.سر علی رو با یه چیز دیگه گرم کردم و یاسمین رو راه بردم، ولی مگه ساکت میشد؟ یه بند وینگ میزد.زنگ زدم به آبجی بزرگه گفتم زود بیاین من تنهام.
عروس با صدای یاسی اومد پایین و گرفتش.قنداقش که کرد اونام اومدن...مامانش بغلش کرد و خوابید.
خدا رو شکر کردم که علی بزرگ شده.البته که ایشونم گاهی بد اخلاق میشه و گریه میکنه.ولی الان دلیل داره.
++صبح همکلاسیم زنگ زد .آخرین بار علی به دنیا نیومده بود زنگ زده بود. تو این چند ماه باباش فوت کرده بود.خیلی ناراحت شدم.
برچسبها: خانواده
