مهمون ناخونده😬
جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ 0:16 توسط انار
|
برچسبها: مهمونی# محرم
سلام.
امروز ظهر رفتم خونه مامانم. میخواستن ناهار بخورن. زهرا به خاطر دل درد نیومد سر سفره ، ولی نامانم گفت برا که نذاشتم شب بره خونه دوستش قهر کرده و بعد گفت برید بهش بگید عب نداره برین.
گفتم زهرا قهر نکن منم میام، آبجی بزرگه هم گفت منم میام، عروسم گفت منم میام.
و اینچنین شد که رفتیم خونه دوست زهرا که مثلا روضه داشتن، ولی یا ما نرسیدیم یا روضه نبوده فقط نذری بوده...جلو خونشون که رسیدیم یه لحظه تو دلم گفتم الان چرا من اومدم؟
تو راه برگشتم یه چای آتیشی دبش زدیم و کالسکه به دست اومدیم خونه مامانم.
علی خیلی پرخوری کرد .عرق نعناهم یه کوچولو خورد و خوابید.احتمال اینکه نصف شب از دلدرد پاشه خیلیه.
برچسبها: مهمونی# محرم
