دیشب
یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ 11:28 توسط انار
|
سلام.
خدا رو شکر دیروز رفتیم هیئت با بچه مردم.
تو این سه سال باهم بودن،نه ۴ سال شد فکر کنم، یه سال هیئت فامیلا رفتم با خونواده ولی پیام میدادم بهش.
یه سال با موتور اومد دنبالم و رفتیم هیئت غریبه ها، که موقع برگشت جلو در منتظرم بود و من جای موتور منتظر اون بودم.فکر میکردم کلی دعوام کنه، ولی هیچی نگفت و رو موتور یه عالم گریه کردم.
پارسالم جاری اومد خونمون.
امسالم با موتور رفتیم هیئت معاونیان.
خدا رو شکر بچم آروم بود.خانوما که گریه میکردن به جای اینکه گریه کنه و بترسه دقت میکرد به اطرافش.
یه پسر کوچولو هم ازش خوشش اومده بود، دوتا چوب شور داد بهش.
