سلام.
دیروز ظهر تا شب خونه مامانم بودم. حمید اومده بود و داشتن توی راهرو موتور درست میکردن اصلا امکان رفت و آمد نبود.
دختر خوب شده بودم، ظهر برنج پختم و شب کوکو. گاز و روی اپنم تمیز کردم.
مامانم به بابام میگه انار رو از بچه مردم پس بگیریم😂 گفتم آره اون که قدر دستپخت منو نمیدونه.پس بگیرید.
+دیروز علی همش دست بابام بود. بابامم یکسره شیر و غذا تو دهن اون جا میکرد و یکسره بهم تیکه مینداخت که میگم علی سیره یا نه نمیخوره چیزی.
هیچی دیگه شب تا صبح یکسره از دلپیچه بیدار میشد.
شکمشم کار نکرده از پریروز. ساعت ۶ و نیم با گریه بلند شد، براش یه ذره کره دادم و خوابید.
کره شکمش رو کار میندازه.
حالا اگه بابام بود میگفت از گرسنگیه😑.
من تازه فهمیدم بچه ها ۴ ماه به بعد میتونن شب تا صبح بدون غذا بخوابن. البته یه شب واقعا از گرسنگی بیدار شد.قبل از ۶ماه.
ولی خوب از ۶ ماهگی که دیگه میتونن.
منم باید شیر شبانش رو قطع کنم. چند تا کلیپ باید ببینم یاد بگیرم.
برچسبها: تربچه# خانواده
