سلام.
ساعت ۶ و نیم علی بیدار شد شیر بخوره)کامل بیدار نمیشه( صدای هشدار گوشی بچه مردم علی رو هشیار کرد. بعدشم که بچه مردم پا شد و امکان نداره تلق و پلق نکنه. دستاشم که شست اب دستش رو روی علی پیشینگ کرد.
خوب منم خوابم میومد و چشام باز نمیشد یکم نق زدم سر بچه مردم و جنگ بالش کردیم.
میگم نذاشتی بچه بخوابه بیدارش کردی.میگه بچه ها از یه جایی به بعد ساعت ۶ پا میشن و ۹ دوباره میخوابن.
گفتم اون برا بچه هاییه که ۹شب میخوابن...
بدم میاد که هر چرتی میگه تا حرفش رو توجیه کنه و بگه اشتباه نمیکنه. و وقتی اشتباهش رو به روش بیاری ناراحت میشه.
داشتم خواب میدیدم.
+خواب دیدم من و بچه مردم خونه مامانم خوابیدیم. صبح بیدار شدم تا ته تغاری رو بیدار کنم بره مدرسه. یه گوشی توجهم رو جلب کرد. نمیدونم از کجا فهمیدم یکی از بلاگفاییاست.
گفتم عه چه جالب اون اینجا چه کار میکنه. رفته بود دستشویی.
میخواست بیاد بیرون رفتم توی آشپزخونه در یخچال رو باز کردم صبحانه بردارم ولی زیر زیرکی حواسم بیرون بود ببینم چی شکلیه.
اونم حواسش بود من نبینمش، گوشیش رو برداره و بره. آخر خسته شدم نشستم پشت اپن و گذاشتم بره.
بعدش سریع بچه مردم بیدار شد و رفت.
منم به ته تغاری و آبجی بزرگه قضیه رو تعریف کردم.
میخواستم برم به بلاگفاییه بگم خوب اگه میذاشتی قیافت رو نگاه کنم ازت چیزیکم نمیشد. تو که منو دیدی بلاخره😑)خدا رو شکر میکردم حجاب کامل داشتم( که بیدار شدم.
+پریشبم خواب دیدم با مامانم رفتیم حرم، دوست راهنمایی و دبیرستانم خادمه قسمت تفتیش.
انقدر خوشحال شدم. حتی توی بیداریم یاذ خوابم میفتادم چشام قلبی میشد.
برچسبها: خواب# تربچه# بچه مردم
