سلام.
دیشب رفتیم خونه آبجی بچه مردم.
دوست بچه مردم که دوران عقد رو سپری میکنه به بچه مردم زنگ زده بود و باهاش درد و دل میکرد.
بچه مردم پرسید مادرزنت چطوره؟ نمیدونم چه جوابی داد ولی بچه مردم گفت عب نداره منم با مادر زنم جر و بحث کردم.. . هوای مادر زنت رو خیلی داشته باش. همیشه ازش تعریف کن تا اونم هوات رو داشته باشه.
بعد گفت بهت تسلیت میگم از الان اینجوری باشه بدبخت میشی.
بعد گفت عب نداره تو که نمیخوای نزدیک خونه مادر زنت خونه بگیری، کم کم درست میشه. همه زنا همینطورین. هرجا بگردی بهتر گیر نمیاری و...
وقتی اومدیم خونه میگه مامانت واقعا آدم خوبیه.
+بازم میگم این که میگن مادر رو ببین دختر رو بگیر، درسته..
نه اینکه اخلاق دختر شبیه مامانشه)ما آبجیا هیچکدوم اخلاق خوب مامانم رو نداریم( بلکه برای اینکه دو روز بعد دعواتون شد رفت به مامانش گفت مامانه نصیحتش کنه، نه که پر ترش کنه بفرستش سمتتون که زندگیتون خراب میشه.
هیچوقتم خودتون و مادرتون زنگ نزنه به مامان دختر بگه دخترتون اینطور و اونطور و ادب نداره، این بی ادبی خودتون رو میرسونه.
++آبجی بچه مردم با وجود سه تا بچه دختر شادیه. غماش رو نشون نمیده.
مثلا بعد کوهسنگی دید دوتا دختر دارن بدمینتون بازی میکنن از شوهرش اجازه گرفت رفت بهشون گفت میشه منم بازی کنم، اونام قبول کردن.
یا اون پیشنهاد داد یه بازی ای بکنیم.
یا دیشب منچ آورده بود که منچ بازی کنن داداشا.
ولی بدیش اینه بازی خراب کنه.
بیست سوالی رو یهو لو میداد. انقدر که دیگه ازش نظر نخواستن.
یا دیشب گفت کی برد؟ محیا گفت بابام منچا رو بهم زد. عمه علی گفت همینجوری خوبه آخرش یهو بازی رو بهم بزنی.
برچسبها: خانواده
