تارک
شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ 21:27 توسط انار
|
سلام.
امروز صبح تو خواب و بیداری صدای بابام رو شنیدم که میگه بالا بچه رو بپوشون سرما میخوره.
دیدم پتو روی علی نیست، کشیدم روش.
اومدم خونه مامانم، برا مامانم تعریف کردم، میگه منم دیشب داشتم وسایلش رو جمع میکردم، حس میکردم تو خونه راه میره، کنارم میشینه. حرف میزنه باهام.
+امروز بعد از ظهر و حتی الان حس میکنم دیگه دنیا رو دوست ندارم. نه این که مرگ دوست داشته باشم، نه بابا از مرگم مثل هاپو هاپو میترسم. ولی دنیا دیگه برام بی ارزش شده.(فکر خودکشی به سرم نزده نگران نشین)
دنیایی که بابام نیست، مامانم افسرده شده... همه مردم به جون هم افتادن...همه دنبال سوژه کردنن...دیگه حوصله ندارم... حالم ندارم.
