سلام.
نایلون مشکیاتون رو بگیرین دستتون اگه خواستین بالا بیارین اونجا بالا بیارین.
من خودم قبل ازدواج و حتی اوایلش هرگونه تعریف شنیدن و قربون صدقه رفتن زن از شوهر رو چندش میدونستم و حالم بد میشد.
چند وقته تو کانال ایده های دلبری رفتم. وقتی میخونمش یکی یکیشون رو میگم نه بابا این خوب نیست، او برو بابا، چه کارا و...
ولی میخونم شاید یکم نرم بشم.
دیروز که حال هیچی نداشتم خونه خیلی بهم ریخته بود، بچه مردم موقع رفتن گفت عزیزم خونه رو هم جارو کن. (خودم دو روز پیش تو برنامم بود ولی نشد) گفتم ببینم چی میشه. گفت یعنی چی؟ همین الان که منرفتم جارو کن(فکر کن بچه مریض یه سره چسبیده به من) گفتم نمیخوام.
گفت اگه جارو نکنی از دستت ناراحت میشم. گفتم خداحافظ آقای ناراحت.
و رفت.
یکم بعدش بهش پیام دادم گفتم عشقم امروز من رو از جارو کردن معاف کن، هم روزم حال ندارم، هم سرماخوردم جون ندارم.فردا روزه نمیگیرم جارو میزنم.
نوشت باشه.
علی رو خوابوندم، نماز خوندم(صدبار علی بیدار شد و رفتم پیشش) بعد رفتم سوپ بار گذاشتم.(حال همینم نداشتم ولی بچه مردم گناه داشت)
باز علی بیدار شد و رفتم کنارش. تا خوابیدنش پیشش بودم که یهو آبجی بزرگه زنگ زد که مامانی شون نیستن پشت در موندیم.درت رو باز کن.
در رو بازکردم و آبجی بزرگه و محمد اومدن خونمون.
تا وقتی بودن ظرفارو شستم. گوجه هاو پرتغالا رو شستم.افطار کردم.
علی هم بیدار شده بود و باهاشون بازی میکرد.
ساعتای 5 و نیم زنگ زدن به آبجی بزرگه که بیا ما خونه ایم. منم علی رو دادم بهش گفتم ببرش من خونه رو جارو بزنم.
خونه رو جارو زدم، سوپ رو حاضر کردم، تا ساعت 7 منتظر موندم بچه مردم نیومد. توی برگه نوشتم عشقم تا 7 منتظر بودم نیومدی. زنگ زدم بببینم پر رشته دوست داری یا کم رشته جواب ندادی. با اینکهحالنداشتم خونه ها رو جارو کردم تا خوشحال بشی.
برگه رو گذاشتم رو سر قابلمه که مطمئن بودم سمتش میره و رفتم خونه مامانم.
خونه مامانم پیام دادم ببینم کجاست.بهش گفتم برام شربت بخر گفت باشه.
یه نیم ساعت بعد دیدم برام پیام اومد. نوشته بود دستت درد نکنه عشقم عالی شده. دستت درد نکنه خونه رو جارو کردی. شگفت زدم کردی.
هیچی دیگه دنبال کردن کاناله یکم روم تاثیر گذاشت.
و خدا رو شکر بچه مردم تو ذوقم نزد.
البته باید دید کدومش رو انجام بدین احتمال تو ذوق خوردنتون نیست. من کارای اونا رو انجام ندادم، ولی طبق زندگیم و اخلاقای بچه مردم نسخه پیچیدم.
و باید بدونم توقع نداشته باشم بچه مردم همینکارا رو برام انجام بده.
تو زندگیم هنوز لجبازی هست، هنوز کل کل هست، من از دستور شنیدن بیزارم. ولی باید توضیح داد.
قدیم هم من مینوشتم برای بچه مردم، اون حرف میزد برام.
اگه ناراحتم میکرد یا رو کاغذ، یا پیامک یا گفتنی عذر خواهی میکرد.
اما من کم پیش میومد عذر خواهی کنم، چون بلد نبودم.
الان فهمیدم چیزی رو که دوست ندارم بین همون عذرخواهی بگم.
+من دیروز حال جسمیم داغون بود، ولی حال روحیم عالی بود. چون حرص الکی نخوردم که وای چرا دستور داد بهم، مگه نمیدونه حال منو؟ با پیامک بهش دلیلم رو گفتم و اونم قبول کرد.
این یعنی حال خوب خریدن برا خودم.
