سلام.
به شدت خوابم میاد و دلم میخواد گریه کنم.
فرداشب مامانم و آبجیا و داداشم رو دعوت کردم.
داشتم فوم تو کابنتی رو میذاشتم که بچه مردم گفت نذار میخوام رنگ کنم کابینتا رو.
به خواهشای منم که گفتم بذار برای بعد فردا هم توجه نکرد، میگه نه ضایست، بذار قشنگ بشه.
الان دوباره همه وسایلی که احتمال رنگی شدنشون هست رو برداشتم.
قول داده تا فردا ظهر خشک شده باشه. گفت بهم اعتماد کن و منم گفتم باشه.
حالا میگم عشقم وخه رنگ کن دیگه تا بچه نیست، میگه بذار فیلم(شبکه نمایش) تموم بشه.تو برو تا 12 خونه مامانت من یکساعته رنگ میکنم.
منم انقدر خستم و خوابم میاد اصلا دلم نمیخواد برم. دلم میخواد تا تموم شدن فیلم بچه مردم بخوابم و بعد پاشم برم.
ولی خوب اذهان افراد خونه مامانم منحرفه. و من خوشم نمیاد منحرف فکر کنن.
+فرش 6 متری داداشم گوشه حال افتاده و همه جا بهم ریختست.
فرداشبم باید شام زود حاضر بشه، براکه حسین زود میره خونشون.
