دیشب
سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ 15:33 توسط انار
|
سلام.
دیشب سر شب سه تامون خوابیدیم.
ساعت 11 شب علی خوشحال و سرحال بیدار شد و دلش میخواست بازی کنه. یکم بردمش تو اتاق، اسباب بازیاش رو برمیداشت و بدو میرفت پیش بچه مردم.
بچه مردم گفت تو اتاق نگهش دار میخوام بخوابم.
منم چادر سر کردم و کلید برداشتم ساعت 11 و نیم شب رفتم خونه مامانم.
یه مه غلیظی کوچه رو گرفته بود.
تا ساعت نزدیک 3 بیدار بودن. یکم از کیفم رو دوختم تا اونموقع.
صبح برا نماز مامانم بیدارم کرد. ساعت 6 تا 7 بیدار بودم و دوباره خوابیدم تا 10.
علی هم تا 12 و 5 تخت خواب بود، آخر زهرا بیدارش کرد.
ظهر صبحونه خوردیم و تقریبا یه ساعت پیش مامانم و زهرا راه افتادن برن خونه نرگس ببینن چشه.
منم اومدم خونم.
علی خوابید و منم خیلی خوابم میاد.
هوای مشهد از صبح، بعد از ظهره. لامپای خونه روشنه و آدم دلش میخواد بره زیر پتو بخوابه.
خلاصه که شب بخیر.
