تنهایی
چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۱ 13:8 توسط انار
|
سلام.
اومدم خونه مامانم دیدم در قفله.
در رو باز کردم. زنگ زدم زهرا ببینم کجان. تو راه برگشت از ساغروون بودن.
قطع کردم، زهرا زنگ زد گفت بسته پستیم میخواد بیاد همونجا بمون.
گفتم مگه خودتون نمیاین؟
گفت نه ما از راه میریم خونه دختر دایی که از کربلا اومده.
گفتم چه نامرد. خودت پاشو بیا، به من چه. بشینم بدون شما تو خونتون که چی بشه.
گفت باشه من میام خونه مامانی تنها میره.
+از تنهایی بدم میاد، حتی اگه خونه مامانم باشه.
++اگه پست زودتر از زهرا اومد زنگ میزنم میگم نیا بستت رو گرفتم. بعد میرم خونم.
ولی خوب اصلا حوصله تا ساعت 3 اینجا موندن رو ندارم.
