چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲ 12:13 توسط انار
|
سلام.
دیشب بچه مردم نشسته بود به خاطره تعریف کردن. نه البته خوابیده لود.
از روستاشون میگفت.
البته اول من سر صحبت رو باز کردم. از شعار زشتی که رو دیوار ساغروون دیدم گفتم.بعد گفتم بسیجیا تغییرش داده بودن و باز ضد انقلابا کنارش نقاشی زشت کشیده بودن.
میگه بسیجشم ببین چی بوده که یه زمان مسئولش یه ساواکی بوده. میگه یکی از روستاییامون ساواکی بوده و مثلا توبه کرده برای اینکه بهش یه پستی بدن.
میگه پارسال برنجای دولتی رو گرفته بوده که با قیمت 170 به مردم بفروشه، اما 250 میداده به مردم. بعد دولت فهمیده و اومده سرش واستاده تا بقیشون رو به قیمت دولتی بفروشه.
و اینکه میگه یه روستای ضد انقلابی بوده و شهید نداره. تنها شهیدش یه جانباز بوده که از یه روستای دیگه اومده بوده اونجا زندگی میکرده و همونجا عمرش تموم میشه.
میگه ولی تا دلت بخواد اعدامی هست، و میخنده.
یه عالم خاطرات بد بد دیگه هم تعریف کرد.
گفتم بدم اومد از ساغروون.
میگه یه زمانی وضع ساغروون خیلی خراب بود. الان خیلی خوب شده.
گفتم بلاخره هنوز اون آدما هستن، نباشن بچه ها و نوه هاشون هستن.
گفت نه الان فرهنگ سازی شده و مردم خوب شدن
