سلام.
فکر کنم فقط دم سحر بتونم بیام وب. دیشب رفتیم خونه خاله و نی نی دخترخاله رو دیدیم. 5 روز پیش به دنیا اومده. بعدم رفتیم خونه ننه بزرگ و دایی آخری رو دیدیم.
تا ساعت 1 هم خونه مامانم بودیم.
+امسال فکر کنم خونه مامانم ماه رمضون نبود بابام بیشتر حس بشه.
صدای بلند کوک گوشیش. خش خش رادیوش که دعای سحر رو میخوند و صدای قرآن خوندنش.
یادش بخیر. بعد سحری خوردن میرفت دستشویی و من تندی میرفتم مسواک میزدم تا وقتی بابام میاد کارم تموم بشه. برا که بابام از من آروم تر بود کاراش و اگه منتظر میموندم بعد از اون مسواک بزنم، اذون رو میگفتن.
پارسال که کلا سحر اونور نبودم فکر کنم. شایدم یکی دو بار بودم.
دم سحر مامانم در میزد یه بشقاب غذا میاورد، بعد میگفت آقاجان گفته برا انار ببر.
ماه رمضون خونه مامانم رنگ و بو داشت. شبا دوست دارم خونه خودم باشم. ولی ماه رمضون خیلی حسرت رفتن به خونه مامانم رو داشتم.
برا شنیدن صوت قرآن بابام.
+اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
++علی بیدار شد نذاشت مسواک بزنم😒الان ناراحتم بچه مردم میگه چه کارت شده.
برچسبها: مهمونی
